تبليغاتX
انجیرهای سرخ مزار -

انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی (نویسنده معاصر افغانستان)

 

این نقد در شماره‌ی سوم فصلنامهی «فرخار»منتشر شده است.

 

گرداب روايت درانجيرهاي سرخ مزار

برسي تكينك‌ روايت در مجموعه داستان انجيرهاي سرخ مزار

سيد ابوطالب مظفري

1

محمدحسين محمدي در مفصل نسل اول و دوم داستان‌نويسي مهاجرت ايستاده است. دستي به دنياي داستان نويسي پيام محوردوران انقلاب و جنگ دارد و چشمي به اقليم شخصي نويسان فرم محور نسل امروز. دلمشغولي‌هاي عمدة محمدي هنوز جنگ و توابع آن است. ميراثي كه از گذشته به همراه آورده، با اين تفاوت كه نگاه ديروز ايشان به جنگ يك نگاه جانبدارانه و ايدئولوژيك است كه گاه به ستايش جنگ نيزنزديك مي‌شود. اما هرچه از كارهاي ابتدايي ايشان دورتر مي‌شويم، نگاه انساني و ضد جنگ جلوة بيشتري پيدا مي‌كند. كتاب اول ايشان: « پروانه ها و چادرهاي سفيد» (1377) نشان دهندة سيماي ديروز ايشان است. و كتاب حاضر، نمايندة وضعيت امروزش. هرچند نويسنده برخي از كارهاي كتاب اولش را به كتاب دوم انتقال داده است. « ... ديروز كه به دفتر حزب رفتم، آقاي مخابره چي قبول نمي‌كرد كه به مزار پيغام روان كنم. چند ساعت پهلوي دروازه اتاقش نشستم، ولي قبول نكرد. براي صد و چندمين بار گفتم مي‌خواهم به تو پيغام بدهم. آقاي جعفر زاده كه نو آمده بود، گفت: چرا اين مادر را معطل كرده ايد؟ هرچي مي‌گويد بكنيد. خبرنداريد؟ مادريك شهيد است و يك جانباز...» در داستان « و باران مي‌باريد» واگويه‌هاي مادريك شهيد روايت مي‌شود. باورهاي ايدئولوژيك و حزبي - سياسي نويسنده را مي‌توان از لابلاي اين واگويه رد يابي كرد. نويسنده با مادر شهيد همصدا است او جنگي را كه در آن فزندان او شيهد و مجروح شده اند يك چنگ مقدس مي‌داند. حالا شما اين را بگذاريد كنار اين تكه از داستان كنچيني كه نگاه ديگرگونه به جنگ دارد: « سرم را كه بالا مي‌كنم تا بيرون را ببينم، دوتا پاي در موزه‌هاي سياه را از پشت چشمي چادري‌ام مي‌بينم. خدا جنگ خلاص شده، جنگي كه در سر من و اين كنچيني بود. مي‌شنوم: بياييد اين ها را ببريد...»

از كتاب پروانه ها و چادرهاي سفيد پيدا بود كه محمدي به تكنيك داستانهايش توجه ويژه دارد. اما مجال بروز جدي اين توجه، بيگمان كتاب انجيرهاي سرخ مزار است . خواننده با مرور داستانهاي اين كتاب بي درنگ اذعان مي‌كند كه مركز ثقل توجه تكنيكي نويسنده، روايت داستانهايش است و نه مثلا شخصيت پردازي و ساير عناصر داستاني. در اكثر داستانهاي اين مجموعه وسواس و توجه نويسنده را به نحوه روايت داستانها مي‌توان حس كرد. او حتي روايتهاي ساده و معمولي را نيز در حالت خاص قرار مي‌دهد تا تازه جلوه كند.مانند داستانهاي « مردگان»، « مارا هم مي‌كشند» و « دشت ليلي» كه با اول شخص روايت مي‌شوند اما نويسنده آگاهانه گاهي به تعدد راوي روي مي‌آورد و يا راويان را در موقعيت ويژه قرار مي‌دهند تا از گردة اين شيوه بار بيشتري بكشد. محمدي به زوايه ديدهاي تازه و غيرمعمول و يا استفاده از چند زاوية ديد در يك داستان دلبستگي بسيار دارد. اين توجه بي جهت نيز نبوده است و به بار تكنيكي داستانهايش بسيار افزوده است. هدف اين نوشته، خوانش مجموعه داستان « انجييرهاي سرخ مزار» اين نويسنده است از منظرتكنيك روايت. زيرا معتقدم كه برجستگي اين مجموعه بر امثال و اقرانش در همين كاركردهاي روايي آن است. اما از آنجاي كه گفته اند:« دشمن طاووس آمد پر او» باز معتقدم كه چشم اسفنديار آن را نيز بايد در همين حوالي جستجو كرد. اين را گفتم تا نپرداختنم را به ديگر عناصرداستاني اين مجموعه توجيه كرده باشم. ديگر اين كه قصد من در اين نقد بيشتر نشان دادن عيبها و نقصا بوده است نه تبين قوتها كه انصافآ دراين مجموعه كم هم نيست. باشد تا فرصت ديگر

2

« فيل اندرخانه تاريك بود»، مصرع نخست داستاني است كه مولانا در آن توجه خواننده را به اهميت نظرگاه درحصول معرفت، معطوف مي‌دارد. شايد درادبيات كلاسيك فارسي، اين اولين توجه جدي يك داستان پرداز به تكنيكي به نام زاويه ديد باشد كه تا حوالي قرن هجدهم از عرصة داستان نويسي جهان غايب بوداست. اين تكنيك در داستان نويسي مدرن به تبع يك سلسله تغيراتي به وجود آمد كه قبل از آن در بنيادهاي معرفتي بشر مدرن اتفاق افتاده بود و آن عبارت از اين بود كه حقيقت نه درذات خودش يگانه و مطلق است و نه درشناخت آدميان از آن. حقيقت، نسبي است. حقيقت، صدا ها و سيماهاي گوناگوني دارد كه از يك منظر نمي‌شود آن سيماها را ديد و آن صداها را شنيد. براي نزديك شدن به حقيقت بايد از چند جانب به آن نظركرد و نزديك شد. از اين جا بود كه در داستان نويسي مدرن، زوايه ديد داناي كل، كم كم دست از سلطنت مطلقه‌اش كشيد و به جمهوري نظرگاه هاي متفاوت تن در داد. مولوي در داستان فيل، همين آموزه را مورد توجه قرار داده است. با اين تفاوت كه در ديدگاه مولوي، نظرگاهاي متفاوت به رسميت شناخته نمي‌شود، او سرآنجام حقيقت را دردست آن چراغداري مي بيند كه از تاريكي عقل جزئي رسته و به مرتبة عقل كل رسيده باشد. اما درمعرفت شناسي امروز حقيقت پاره پاره است و هر پاره در دست يكي. از كنارهم گذاري اين پاره ها، كل حقيقت به دست مي‌آيد . به عبارت ديگر حقيقت فيل، همان پا و گوش و پشت و خرطوم است كه نظركنندگان مختلف به آنها دست يافته‌اند. فيل را وقتي مي‌شود شناخت كه مجموع اين اجزا را به رسميت بشناسيم و از كنارهم گذاري آنها حقيقت فيل را باز شناسيم.

استفاده از چند رواي در يك موضوع كه در داستانهاي امروزي به آن بسيار توجه مي‌شود نيزصورت جديدتري از اين واقعيت است. نويسندگان امروز به جاي اينكه يك سوژه يا واقعه را توسط يك را وي بازگو نمايد مي‌آيد و آن را از چند نظرگاه مورد بازبيني قرا ر مي‌دهد. تعدد راوي يا نظرگاه در داستان نويسي امروز دو صورت دارد: صورت معرفتي و صورت تكنيكي. نمونه هاي برجستة ادبيات داستاني امروز اين دو صورت را در كنارهم دارند، منتها در داستان نويسي فارسي معمولا آنچه مد نظر نويسندگان ما قرار گرفته صورت تكنيكي آن است و از وجه معرفتي آن خبرچنداني نيست. تفكيك اين كل به اجزا و برگرفتن يكي و فروگذاشتن ديگري شايد به ظاهر چندان اشكالي نداشته باشد و لي حقيقت اين است كه يكي از عوامل اصلي بحران در ادبيات معاصر فارسي اعم از شعر و داستان همين تهي كردن تكنيك هاي مدرن از پشتوانه‌هاي فكري آنهاست.

3

مردگان، داستان اول مجموعه و يكي ازبهترين داستانهاي كتاب، با زاويه ديد اول شخص روايت مي‌شود اما اين اول شخصها يك نفر نيستند بلكه سه نفرند در موقعيتهاي متفاوت. راوي اول نوجواني است كه همراه پدر و كاكايش كشته شده. « جنازه‌هاي مان را از بين چاه كشيدند و همراه خودشان بردند...» روايت دوم نظرگاه ناظران واقعه است. كه به صورت اول شخص جمع روايت مي‌شود: « جنازه‌ها را از بين چاه كشيدند و با خودشان بردند. پنج نفر بودند. چند روز مي‌شد كه آمده بودند اينجا و ما مي‌ديديم شان...» اما روايت سوم مربوط به قاتل است:« شنيدام امروز جنازه‌ها را از بين چاه كشيده‌اند و با خودشان برده‌اند.» داستان از لحاظ درونمايه دو بخش دارد: روز حادثه و بعد از حادثه. داستان از بخش دوم آغاز مي‌شود يعني روزي كه مي‌آيند و جنازه ها را از چاه مي‌كشند. راوي اول در هردو بخش حادثه حضور دارد بخش اول آن را به صورت طبيعي و عيني تجربه كرده و بخش دوم را به صورت فراواقعي. اين بخش 126 سطر ازمجموع 292 سطر داستان را به خود اختصاص داده است. روايان دوم نيز كساني هستند كه هرچند در حادثه نقش مستقيم و اصلي را ندارند ولي به نوعي در هردو بخش داستان ناظر و سهيمند. روايت دوم 88 سطر دارد و رواي سوم كه در بخش اول نقش اصلي را برعهده دارد ولي در بخش دوم از ماجرا كمي دور است. اين است كه از شنيده هاي خودش روايت مي‌كند. اين قسمت 78 سطر از از داستان را اشغال كرده است. تقسيم حجم كلي داستان برسه رواي به ترتيبي كه آمد درست به نظر مي‌آيد زيرا ترتيب قرار گرفتن آنها در داستان و ميزان نقش هركدام از روايان در هردو بخش، اين تقسيم بندي را موجه نشان مي‌دهد. ماجراهاي كه توسط اين روايان عرضه مي‌شوند عبارتند از:

1- بيان چگونگي حادثه(اطلاعات بيروني)

2- توصيف شخصيتهاي داستان و نشان دادن موقعيت و نقش عيني خودشان در داستان.(اطلاعات بيروني)

3- بيان حالات و روحيات هركدام از راويان. (اطلاعات دروني)

از اين سه قسمت داده‌هاي دو بخش اول ميان سه رواي مشترك است. كه گاهي حتي با جملات و كلمات مشترك روايت مي‌شود. تنها داده هاي بخش سوم است كه شأن متفاوت سه رواي را نشان مي‌دهد و مي تواند دليلي باشد براي تعدد راويان. طبق انتظاردر اين گونه داستانها، آن بخشي كه بايد مورد پرداخت بيشتر نويسنده قرار بگيرد مي‌بايست همين بخش سوم باشد نه بخش اول و دوم اما در داستان مردگان چنين نشده است. قسمت اصلي داستان به بخش اول و دوم اختصاص يافته و عملا مجالي براي پرداختن نويسنده به درونيات روايان نمانده است. اگر حوادث مشتركي را كه طرق مختلف توسط هر سه راوي به تكرار نقل شده است از داستان برداريم آن وقت مي‌بينم عملا در داستان چيزي نمي‌ماند. از اينجاست كه خوانندة اين داستان روايت اول داستان را به راحتي و شوق مي‌خواند به رواي دوم كه مي‌رسد احساس مي‌كند چيزي تازه اي گيرش نيامده و در روايت سوم احساس يكنواختي و ملال مي‌كند و مي‌ماند كه چرا بايد نويسنده المانهاي روشن و خاصي را اينقدر به انحاء مختلف براي آنها بيان كند و مقصود از اينهمه تآكيد بروي بعضي نمادها مانند: لنگ بودن فرد جوان، دستمال گل سيبي، پيكاي زاغ نول و... چه مي‌تواند باشد؟ اين است كه خواننده وقتي بخواهد قضاوت بكند خواهد گفت: روايت اول لازم داستان است. روايت دوم بد نيست ولي روايت سوم تبديل شده به اضافه

گويي هاي بي مورد و اطلاعات دادنهاي زياد و بي‌مورد كه نه تنها درجهت عمق بخشيدن به داستان نيست بلكه هرچه بيشتر عيوب روايت را آشكارمي‌كند.

اين‌جاست كه آن معضل اصلي كه در اول اين گفتارآورديم چهره مي‌نمايد. سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه ما تكنيك را در داستان براي چه بكارمي‌بريم؟ تكنيك در خدمت داستان يا تكنيك براي تكنيك؟ درست است كه انتخاب سه راوي براي اين داستان برجذابيت آن افزوده و به آن چهرة يك داستان فرامدرن بخشيده است اما آيا حقيقتا شأن تكنيك همين است ؟ آيا درصورت حذف اين شيوة روايت چيزي از داستان برداشته مي‌شود كه قابل بيان در صورتهاي روايي ديگر نبوده است؟ من قايل به تفكيك فرم و محتوا درهنر نيستم و همين مقدارموفقيت داستان را نيز حاصل همين فرم متمايز وتازه‌اش مي‌دانم اما سخنم چيزي ديگريست و‌آن اينكه اگر اين تكينك مطابق معيارهاي خودش استفاده مي‌شد آيا اين داستان از صورت يك داستان حادثه‌اي صرف كه درآن تكيه اصلي برهولناكي حوادث است، به يك داستان عميق انساني كه در آن پرداختن به درونيات و احساسات شخصتيها اصل مي‌باشد تبديل نمي‌شد؟ آيا نمي‌شد راويي نوجواني كه آن صحنةهاي مخوف را درك كرده است، اينك كه مجال يافته تا از آن تجربة دردناك توصيفي داشته باشد مي‌بايست تمام همتش را صرف بيان آن تجربة منحصر به فرد مي‌نمود و ذهنيت كسي را كه همراه پدر و كاكايش در مقابل لوله تفنگ جلاد قرار گرفته است منتقل مي‌كرد؟ به جاي اين كه بيايد و تمام وقتش را به حكايت يكسري اتفاقات انتزاعي كه بنياد معرفتي چندان درستي هم ندارند هدربدهد و هي به لنگ بودن كاكايش كه اينك گير بدهد. و يا جوان قاتل در روايت سوم كه دست به آن عمل زده اينك كه از آن حالات و هيجانات فاصله گرفته و دچارموقعيت متفاوت گرديده، مي‌بايست از حالات روحي اكنونش و نيز موقعيت خطيري كه درآن گرفتار آمده سخن بگويد و نقل حوادث عيني را كه دوبار در روايتهاي اول و دوم تكرارشده يكبار ديگر تكرار نمي‌كرد؟ مخلص كلام در اين قسمت اين است كه نويسنده با وجود استفاده از تكنيك روايت از زواياي گوناگون نتوانسته به منطق واقعي اين گونه روايت راه پيدا كند. اين روايان مي‌بايست با وجود واقعة واحدي كه موضوع داستان است، روايات شان ازجهت عمق و پهناي اطلاعات بايد باهم متفاوت مي‌بودند و هركدام از آنها صداي تازه اي را و حتي واقعيت متفاوتي را گزارش مي‌كردند كه چنين نشده و به چند تكنيك ظاهري و توصيف متفاوت از يك واقعيت اكتفا شده است. در واقع خواننده با خواندن هرسه روايت همان مقداربه متن ماجرا نزديك مي‌شود كه با خواندن يك بخش آن و يا دو بخش آن نزديك شده است.

4

«عبدل بيتل آمده بود اين جا بميرد» داستان خوش فرمي است. تعليق ماجرا، شخصيت و حتي راوي ، توأمان خواننده را تا به آخر داستان با خود مي‌كشد، اما بايد گفت كه بار اصلي فرم داستان بردوش روايت نا متعارف آن است. دراين داستان زاوية ديد با توجه به موقعيت كاكابيتل مرتب عوض مي‌شود. آغاز داستان با زواية ديد سوم شخص محدود به كاكا بيتل نقل مي‌شود:« كاكا بيتل نشسته بود روي اولين زينه و عصايش را بين پاي‌هايش مانده بود و سرش را به آن تكيه داده بود و خيره بود به دروازه‌ي چوبي حويلي كه كي‌ باز مي‌شود..» بعد به دوم شخص مخاطب تغيير مي‌يابد:« وهربار احوال عبدل از جايي مي‌آمد. آخرين بار احوالش را از باميان آورده بودند و تو خيالت آسوده بود كه اين جا نيست و هميشه نگران كه اگر برگردد چه. و هردفعه به سماوارچي گفته بودي كه عبدل نبايد پس بيايد.» افكار كاكا بيتل نيز به صورت فكرخواني يا همان تك گويي دروني آورده مي‌شود:« كاكا فكركرده بود: آمد،... شايد باد بوده باشد. دروازه باز است بچه‌يم، بيا درون حويلي، من اين جا منتظرت هستم. چرا پس آمدي. مگر احوال نداده بودم كه پس نيايي...» و آخر داستان نيز با سوم شخص به پايان مي‌رسد. اما تدبيرديگري كه نويسنده براي نوگرايي در روايت اين داستان سنجيده اين است كه روايت سوم شخص را از با ضمير ما يعني كساني كه مانند سايه در داستان حضور دارند نقل مي‌كند. اين ما همه جا هست. اما معلوم نيست چه كساني هستند. قرائيني در داستان است كه نشان مي‌دهد اين ماي رواي، بايد بچه‌هاي ابضل باشد كه گاهي از خودشان جدا مي‌شوند وبراي اينكه برتعليق داستان بيفزايند خودشان را نيز مورد خطاب و روايت قرار مي‌دهند. مي‌گذريم از اين كه آيا اصولا داستان كوتا مجالي براي اين گونه تغيرها در زاويه ديد را دارد يا خير؟ اما بايد گفت كه در مجموع تغير زواية ديد در اين داستان جز درمورد دوم شخص مخاطب، طبيعي واقع شده به كمك درونماية‌ داستان آمده است و چنانكه گفتم ابهام راوي برابهام ماجرا و توطئه آلود بودن فضاي داستان افزوده است. اما نمي‌توان ناگفته گذاشت كه دليل چنداني براي زاويه ديد دوم شخص مخاطب درداستان وجود ندارد يا حد اقل من نيافته ام. اين نظرگاه معمولا در مواردي كاربردي درست خودش را پيدا مي‌كند كه نوعي صميميت و مهرباني نسبت به شخصت مورد خطاب مد نظر بوده باشد اما در اين داستان كه تمام فضاي داستان را برف سنگيني از خيانت و توطئه نسبت به كاكا بيتل و پسرش پوشانده چه جاي استفاده از اين نوع روايت است؟

5

از داستان « بچه ها بيدار نشوند» كه يكي از داستانهاي خوب كتا ب است و سبك نگارش همنگوي را تداعي مي‌كند مي‌گذرم و فقط به ذكر اين نكته اكتفا مي‌كنم كه عينيت روايت و نيز كم بودن دخالتهاي عاطفي نويسنده در ترسيم فضاي سرد و بي روح حاكم برداستان بسيار كمك كرده است. مي‌پردازم به داستانهاي « كنچيني» و« الله الله» كه هردو در زواية‌ ديد تك‌گويي دروني روايت شده است. داستانهاي با مضامين تازه و تا حدودي جسارت آميز از زندگي يك روسپي كه درموقعيت خاص جنگي گرفتار آمده است و يك نوجوان معلول متكدي كه در حال مرگ است. منطق روايتهاي از اين دست چنان است كه در آنها رواي به عنوان كسي كه داستاني را نقل مي كند حذف مي‌شود. يعني ما به شيوه متعارف انتظار شنيدن يك داستان توصيفي را كه در آن كسي به صورت پيوسته از جزئيات قصه اي براي ما اطلاع بدهد نبايد داشته باشيم. در اين شيوه معمولا شخصيت كه در موقعيت حساسي قرار دارد به سرگذشت خاص خودش مي‌انديشد و خواننده به عنوان كسي كه از قدرت فكرخواني برخوردار است احساس او را مي‌خواند از آنجا كه وقايع زندگي شخص براي خودش آشكار است ديگر نقش اطلاع دهي به صفرمي‌رسد. در چنين شرايطي لحن روايت بايد به سمت نيايش، گله وشكايت، محاكمه و دفاع كشيده شود تا خواننده دچار اين پرسش نشود كه در چنين شرايطي چرا داستان توسط راويي مفقود و براي مخاطبي غيرمفروض و به بدون كدام دليل (پلات روايت) گفته مي‌شود و به اطلاعاتي كه مورد نياز نيست اشاره مي‌گردد.

در اين دو داستان ما با اين گونه اطلاع دادنهاي از خود بسياربرمي‌خوريم كه عيب بزرگ اين گونه روايتها است. در داستان كنچني بعد از يكي دو پاراگراف اول كه روايت طبق منطق خودش پيش مي‌رود نويسنده مي‌افتد به دام داستان گويي و اطلاع رساني ازخود و ديگر تا به آخرداستان به همان شكل ادامه مي‌يابد. نكتة ديگر اين كه خواننده مي‌ماند كه شخصيتي گرفتاردرچنان موقعيتي كه از دوطرف گلوله مي‌بارد، چگونه بي‌خيال نشسته وغرق خيالات روزهاي خوش زندگيش شده است:« سينه‌گك‌هايم نو كلان شده بود و دلم مي‌شد مشت شان كنم. گندمها زرد شده بودند و فصل دروبود و دروگرها گندمهاي ما را درو مي‌كردند يك بچه‌گك شش- هفت ساله هم بود كه همان‌جا بازي مي‌كرد. مابين جوي بودم و آب بازي مي‌كردم كه ديدم او از بين گندمها برآمد و لب جوي نشست و مرا كه ديد ايستاد شد و نگاهم كرد. مي‌خواست برود كه دلم غنچ زد . تيز بلند شدم، از جوي برآمده و دويده دستش را گرفتم. جانم ليب‌لچ بود. كسي مارا نمي‌ديد..»

داستان الله الله نيز چنين سرنوشتي دارد. روايت اين دو داستان البته ميان تك گويي دروني و حديث نفس نيز در رفت و آمد است و نشان مي‌دهد كه نويسنده تكليفش با اين نظرگاه ها روشن نيست.

6

داستانهاي « دشت ليلي» و «پري دريايي» نيز از داستانهاي است كه در‌آن نويسنده مي‌خواهد با شگرد روايت ديگر عيوب داستان را بپوشاند. اين هردو داستان پرچانگي‌هاي بسيار دارد كه خواننده را بدون كدام دست آورد خاصي لحظات بسيار در كوه و دشت و دريا آواره مي‌كند و چندان مي‌چرخاند كه گيج وخسته مي‌شود. روايت اين داستانها مي‌تواند اول شخص ساده باشد كه پلات روايت آن ضعيف است. و مي‌تواند تك گوي دروني يا حديث نفس باشد. مي تواند همه باشد و هيچكدام نباشد. همان حكايت بلاتكليفي ميان نظرگاه ها كه من قصد ندارم آن را دوباره تكرار كنم. هدف من در اين بخش پرداختن به جنبه‌هاي ديگر روايت است. در داستان دشت ليلي راوي اسيري است از سپاه طالبان كه در جنگهاي بعد از يازده سپتامبر به اسارت نيروهاي اتحاد شمال و ائتلاف بين المللي در آمده است. او با جمعي از يارانش در كانتينري بار شده است كه مجال تكان خوردن و نفس كشيدن را هم ندارند. دراين حال گاه گاه به ياد روزي مي‌افتد كه خود و دوستان عربش، جمع ديگري را در چنين حالتي نگهداشته بودند. او در ضمن داستان ديگري را نيز از چند سال پيش به ياد مي‌آورد كه در آن بعد ازيك شكست سنگين در دشت ليلي سرگردان و اسير شده است. اما معلوم نيست كه از اين اسارت چگونه رها شده است؟ سخن اصلي اين بخش پيرنگ روايت است كه چندان حساب وكتاب منسجمي ندارد. با توجه به وضعيت راوي از او انتظار چننين روايتي نمي‌رود. روايت لحن و حالت يكنواخت و خسته كننده دارد. چند نشانه و حالت درهفت هشت صفحه داستان مدام تكرار مي‌شود. شايد گفته شود كه نويسنده مي‌خواسته همين حالت را ايجاد كند. يعني فضاي گرفته‌اي كه راوي درآن گرفتار آمده، تقاضا مي‌نموده كه چنين باشد. اما بايد گفت كه چرا اين تنگنا در نحوه نقل داستاني و توصيفات جزئي نگر داستان رعايت نشده است؟ يعني چرا راوي ما اين قدر در روايت خودش راحت است. او داستان حال و گذشته خودش را تمام و كمال نقل مي‌كند. او لحن طنزآميزگزارشي يك خبرنگار يا توريست را دارد كه با خيال راحت و با دلخواه خودش در چنين مخمصه‌اي گرفتار آمده و با اين گزارش مي‌خواهد ديگران را دست بيندازد. لحن راوي كشدار و از سرسيري است. اين مرد به ظاهر بي سواد پشتون كه از دشتهاي هلمند و نيمروز آمده نوعي باستانگرايي زباني را به نمايش مي‌گذارد. مثلا « بويگين» مي‌گويد و نحوة جمع بستن‌هايش نيز شايد به تبع همنشيني با عربها هميشه با الف و نون است تا شيوه معمول فارسي زبانها. بد نيست همين جا اشار كنم كه اين آدم كار كشته كه معلوم است از جنگجويان كاركشته طالبان است در بعضي از موارد خودش را به ناداني مي‌زند و مثلا حرفهاي سپاهيان شمال را قلدنگ پلدنگ مي‌گويد و حرفهاي رفقاي عربش را قران خواندن؟ درحالي كه در جاي ديگراز همين داستان او خودش را خيلي آشنا به قران نشان مي‌دهد و راحت مي‌گويد كه «يك نفر هنوز قران مي‌خواند . اين را خوب مي‌فهمم ولي به ياد نمي‌آورم كدام سوره را ميخواند.» اين موارد البته چندان ربطي به روايت ندارد ولي از فضايل راوي است واز باب الكلام يجر الكلام گفته شد.

سخن به درازا كشيد. هنوز بسيار حرفها بود كه ناگفته ماند و حرفهاي هم كه گفته آمد نمي‌دانم گفتنشان به از ناگفتنشان بود يا نبود؟ يا چه مقدارشان گفتني بود و چه مقدارش نا گفتني. به هرحال اميدوارم عزيزدلم جناب محمد حسين محمدي كه اميد بزرگ داستان نويسي معاصرماست، حسن نيت دوستش را از پشت شيشة مشجرانتقاد ببيند. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 8:51  توسط