تبليغاتX
انجیرهای سرخ مزار -

انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی (نویسنده معاصر افغانستان)

 

 

 

 

         دهکده جهاني به روش ميني ماليسم

 

 

نقد/ گفت وگو در مورد «از ياد رفتن» نوشته «محمدحسين محمدي»

 

 

                                                       لادن نيکنام

 


اينکه ناگهان برج هاي دوقلوي نيويورکي پايين بريزند و صفحه تلويزيون ها پر شود از دود و خون و ضجه و فرياد يا اينکه ناگهان تکه اي از دهکده جهاني نماينده تروريست هاي خون آشام تلقي شود يا اينکه صفحات ذهن ات را ورق بزني، رو به عقب بروي و به يادآوري در همان تکه خاک مجسمه بودا خاک شد يا به خاک رفت يا به خاک نشانيده شد، همه و همه فرصت هايي است فريبنده براي خلق اثري درخور. فرق هم نمي کند اين اثر مجسمه اي باشد از جنس همان ها که در خاک شدند يا قصه اي کوتاه يا شعري بلند. همه خواندني است و ديدني. تکيه بر تاريخي دارد غيرقابل انکار. تاريخ نه به معناي گذشته اي دور. تاريخ به معناي جوهر اصلي زيستن در زماني که تعريفي براي آن به راحتي نمي توان قائل شد. بياييد توافق کنيم در روزگاري زندگي مي کنيم که مصالح شگفت انگيز و گاه محيرالعقول براي هنرمند فراهم مي کند. بياييد فکر کنيم که سفره پهن شده شبيه کيسه مارگيري است و کار نويسنده مگر چيست، جز بازآفريني جهاني که اين روزها در عين تمايل به کوچکي در ذرات خود رو به گسترش است؟

در چنين زماني است که وقتي «از ياد رفتن» «محمدحسين محمدي» را مي خواني با خود بي اختيار فکر مي کني نويسنده چه هوشمندانه فريب ابعاد فجايع رخ داده پيرامون نام افغانستان را نخورده است. او نه مرعوب ريختن برج ها مي شود نه طالب ها را شبيه دژخيماني که سوداي سلطه اي بي چون و چرا دارند، تصوير مي کند. همه چيز در داستان بلند «از ياد رفتن» به آرامي اتفاق مي افتد. در واقع داستان نويس ما با جزئي کردن حادثه اي به نام افغانستان به بزرگ نمايي فاجعه کمک کرده است. او سفره اي را پهن کرده يا کيسه اي را طراحي مي کند که بتواند سر آن را کشيده و جمع کند. شبيه مسافري که با خود اسباب بيهوده همراه نمي برد. او از همان فصل اول روايت خود متمرکز بر شخصيتي مي شود به نام «سيدميرک شاه آغا» و تا آخر کتاب هم براي لحظه اي او را رها نمي کند. نظرگاه داستاني از داناي کل به محدود به ذهن شخصيت ها و گاه تک گويي هاي اول شخص کوتاه تغيير مي کند. تغييري به فراخور متن که به شکلي عجيب و دوست داشتني خوش مي نشيند. ما هرگاه که دوست داريم به ذهنيات سيدميرک نزديک شويم، نويسنده هم فاصله اش را با کاراکترش کم مي کند و هرگاه مي خواهيم از فضاي پيرامون او چيزي بدانيم نويسنده لنز دوربين اش را باز مي کند. به اين طريق ما در کنار پيرمردي حدوداً هفتادساله راهي سفري مي شويم. در اين کتاب که از نظر زماني در يک روز اتفاق مي افتد، از صبح تا شب فرصت داريم در افغانستان در حومه بلخ در زمان سلطه طالبان چرخي بزنيم و از دقت و لطف نگاه جزيي پردازانه «محمدحسين محمدي» محظوظ شويم. اين رمان با ريتم حساب شده اي به حرکت سيدميرک از خانه براي خريد باتري مي پردازد.

وجه مشخصه نخست اين اثر بي شک در زبان آن است؛ زباني که با فارسي معيار فاصله اي حساب شده دارد و سعي مي کند به طريقي به سطح تاريخي زبان فارسي نزديک شود. پس زمان سپري شده در متن در بافت کلمه ها هم حضور دارد؛ حضوري که به نظر مي رسد نويسنده با تعمد يا تعهد خاصي وارد متن کرده است. محمدحسين محمدي در اين باب مي گويد؛

«دغدغه زبان از همان آغاز نوشتن داستان با من بوده است. شايد به اين دليل که از کودکي، حول و حوش سال 61 همراه خانواده مهاجر شديم. با وجود اشتراکات زياد زبان فارسي ايران و افغانستان که هردوشان در واقع يکي است به تفاوت کاربرد واژه ها هميشه فکر کرده ام. گاهي اين تفاوت در ساختار هم وجود دارد. در ايران فارسي به روز شده است. واژه سازي شده است. در افغانستان هنوز واژه هاي کهن با ساختارهاي خودش باقي مانده است. اين به دلايل مختلف سياسي و اجتماعي است. قبل از اين که شروع به نوشتن داستان کنم، فکرهايم با لهجه رايج در ايران در سرم بود منتها وقتي دست به قلم گرفتم، باز چون حس نوستالژيکي همراهم بود، لاجرم اين حس به زبان هم منتقل شد. خوشبختانه يا بدبختانه در داخل خانه پدر و مادر و برادر و خواهرم هم به همان لهجه افغانستان صحبت مي کنند. من به محض آنکه از خانه خارج مي شوم لهجه ام عوض مي شود. در کتاب من لهجه نقش دارد. البته سعي کردم به زبان معيار نزديک شوم. حتي زبان خاص تر هم شده و به زبان بلخ نزديک شده است. من در مزارشريف مرکز بلخ به دنيا آمدم. نويسنده هاي افغاني که کتاب مرا خواندند گفتند ما در کابل به اين شکل صحبت نمي کنيم. آنها حق دارند. من آن را بومي تر کردم. در نويسنده هاي ديگر افغاني اين نوع زبان وجود ندارد. بيشتر به فارسي معيار مي نويسند. چون آنها در ايران زندگي نکردند و با کتاب هاي ايراني از راه دور آشنايي دارند. منبع شان کتاب هاي ايراني بوده و اين حس دوگانگي بهشان دست نداده است.

وقتي کتاب مي خواندند در فضاي ديگري بودند، متفاوت با فضايي که زندگي مي کردند. اين دغدغه زبان براي آنها به وجود نيامد ولي براي من که در ايران بزرگ شدم و در خانه به گونه اي متفاوت از بيرون صحبت مي کرديم اين دغدغه به وجود آمد.»

حال اگر کمي بيشتر در بافت زباني کتاب دقيق شويم متوجه مي شويم که حضور واژه هايي نظير حîويلي، کîتارîه، کچالو، رازينه، بروت و... باعث مي شود توي خواننده مجبور شوي به بخش آخر يعني «واژه و اصطلاحات» مراجعه کني. مراجعه اي که از دو منظر قابل بررسي است. طبيعتاً خواننده حرفه اي ادبيات داستاني از challenge بيشتر با زبان به نوعي بينش يا نگرش زباني مي رسد که مطلوب او است. در واقع زبان از طريق بافت واژه ها به سطح نشانه هاي آشناي ذهني تلنگري مي زند جهت يافت جستارهايي قابل درنگ. در اين شکل زبان از سطح اوليه خود جدا شده و به نوعي شخصيت بدل مي شود. شخصيتي تعريف شدني در کنار سيدميرک شاه آغا. يعني زبان به واسطه بخش «واژه ها و اصطلاحات» معرفي شده و به ژرفاي روايت کمک مي کند. اين challenge در عين حال به کند شدن خوانش اثر هم مي انجامد. حال در نظر آوريد خود خط روايي را با جمله هايي کوتاه، در قالب تصوير و توصيف مي خواهد به کش دار بودن حرکت پيرمردي هفتادساله اشاره کند. او از ابتدا تا انتهاي روايت فقط به راديواش فکر مي کند و اين که باتري ندارد و بايد خود را از اين بي خبري مشکوک جاري در بلخ نجات دهد. بي خبري شبيه عنصر مزاحمي در ذهن او لانه کرده است. ميل به آگاهي در اين شخصيت چنان جذاب است که مي تواني با خود بگويي که سيدميرک چرا و چگونه چنين عطشي به آگاهي دارد؟ شايد در اين سن و سال ديگر هيچ چيز نبايد فرق کند. پس با توجه به شخصيت پردازي سيدميرک اين مراجعه به بخش فرهنگ واژه ها به کندتر شدن رسيدن به نقطه غايت آرزوي او يعني تهيه باتري مي انجامد. اما از منظري ديگر خواننده عام شايد پس از چند بار مراجعه به پايان کتاب جذابيت خط روايي را از دست داده و از ادامه خوانش منصرف شود. ممکن است با خود بگويد که اصلاً چه دليلي يا چه لزومي به وجود چنين واژه هايي در متن وجود دارد.

محمدحسين محمدي معتقد است؛ «من تلاش کردم که واژه ها در متن، جمله و پاراگراف معنا پيدا کند تا خواننده به پايان کتاب رجوع نکند. براي همين پاورقي هم نزدم. چون اگر پاورقي بود بلافاصله خواننده به پاورقي مراجعه مي کرد. براي همين فکر مي کنم اگر خواننده معني دقيق واژه را نگيرد مفهوم را خواهد گرفت و اگر خواننده اي ديگر خيلي ناآشنا باشد اين چاره گذاشته شده تا واژه نامه برايش کمکي باشد.

ولي خودم قبول دارم که در داستان يا رمان نوشتن واژه نامه خصوصاً به شکل پاورقي يا انتهاي کتاب مناسب نيست و در روند داستان خلل ايجاد مي کند. ولي من ناگزير به انجام اين کار بودم. در روند نوشتن سعي داشتم پاورقي دادن بسيار کم باشد. اين واژه ها براي خواننده ايراني ناآشنا است چرا که اين واژه ها مدتي است در ايران فراموش شده و اين کار ناخودآگاه به زنده کردن اين واژه ها کمک مي کند.»

شايد خواننده عام اساساً با اين سطح زباني آشنايي نداشته باشد، بايستي کمي صبور باشد و دل بسپارد به صحنه هاي متنوع مسير حرکت سيدميرک. مسيري که شايد هر روز قبل از روز داستاني و بعد از آن حتي پشت سر مي گذارد. شايد هر بار به بهانه اي. او کمپيرش و دخترش را در خانه اي که به هيچ عنوان معناي امنيت نمي دهد تنها مي گذارد و سعي مي کند از کنار هرچه نابودي و خرابي است با صبر و تامل بگذرد. بديهي است خواننده حرفه اي و پيگير ادبيات داستاني هم از نوع مواجهه نويسنده با واژه ها غرق لذت مي شود. «از ياد رفتن» کتاب يک بار خواندن نيست. هرچند ريتم و ارائه روايي آن به گونه اي است که خواننده آن را مي تواند حتي در يک نشست بخواند ولي پس از پايان کتاب ميل به دوباره خواني و دريافت هاي گوناگون از متن، ذهن را رها نمي کند.

تکليف خواننده غير حرفه اي را محمدي چنين روشن مي کند؛ «من حقيقت اش وقتي مي نويسم به واژه ها فکر نمي کنم. ناخودآگاه همه چيز به همين شکل مي آيند. چون من به همين شکل فکر مي کنم و حتي حرف مي زنم. حتي حالا که با شما حرف مي زنم راحت نيستم چون به گونه اي ديگر فکر مي کنم و جور ديگري حرف مي زنم. موقع نوشتن هم به هر شکلي که فکر مي کنم، مي نويسم. منتها در روند نوشتن اين که خواننده خسته مي شود يا نه، را تا حدي مد نظر دارم. من هميشه سعي مي کنم داستان را به بهترين شکل بنويسم تا خودم راضي شوم. طبعاً فکر مي کنم يک اثر اگر رضايت نويسنده را جلب کند، مي تواند رضايت خواننده را به دست بياورد.»

ويژگي ديگر «از ياد رفتن» سير زماني انديشيده آن است. سيري که در عنوان هر فصل به شکل نقل دقيق زمان جاري تقويمي عمل مي کند ولي اين زمان در ذات خود جاري در سير تاريخي است که جغرافياي افغانستان از سر گذرانده است. يعني وقتي سيدميرک مثلاً به مکتب يا دانشگاه بلخ يا قهوه خانه (به قول نويسنده سماورخانه) مي رسد گويي ما با موقعيتي فرازماني مواجهيم. شخصيت سيد ميرک در اين موقعيت ظرفيت نهاني خود را شکافته و مي تواند به شکل هر انساني در افغانستان درآيد.

او شبيه دوربيني مي شود که به راحتي قابل ديزالو است. گويي او بهانه اي است براي نشان دادن موقعيت اسفبار انساني که در آن مکان تعريف و بازشناسايي مي شود. سيدميرک و خانواده اش در اين حالت به راحتي از متن قابل حذف اند. هرچه هست، فاجعه اي است که توي خواننده مي بيني و نمي خواهي باورش کني. حرکت فريم به فريم نظرگاه داستاني در لحظه هايي چنين تکان دهنده، بسيار اثر گذار است؛ «از دانشگاه بلخ که مي گذرد، هوا ديگر رو به تاريکي است. هيچ کس در خيابان ديده نمي شود. سياهي درخت هاي پارک فردوسي در انتهاي خيابان ديده مي شود. به ياد طالبي مي افتد که گفت راديو که جور شد بيا.

راديويش در ميان قديفه در پشتش است. احساس مي کند راديو سنگين شده است. باتري ها هم در جيب هاي واسکتش سنگيني مي کنند. فکر مي کند کاش يگان آشنا با بايسکلش برسد که طرف قشلاق برود. مي تواند در پشت بايسکل سوار شود و تا يک جايي برود. از احساس نشستن بر ميله هاي بايسکل، استخوان هاي لاغر لمبرهايش زق مي زند. بعد احساس مي کند بايد جاب چاي کند. از پهلوي کتاره هاي دانشگاه حرکت مي کند.» (ص 75)

نويسنده در ارتباط با زمان جهان داستاني و ريتم اثرش چنين مي گويد؛ «شايد براي خودم روند شکل گيري آن در ذهنم طولاني بود. جرقه اوليه اين داستان سال 81 به ذهنم خطور کرد. براي همين اين شخصيت و اين راديو اين حادثه خاص داستان را شکل داد. روند پيشبرد آن برايم نامعلوم بود. براي همين بعد از چهار سال آن را نوشتم. و اين به آن معنا نيست که چهار سال روي آن به صورت نوشتاري کار کردم. از آغاز نوشتن داستان و به پايان بردن اش دو هفته بيشتر طول نکشيد- البته منظورم نسخه اول آن است- ولي کل کار سه ماه طول کشيد تا به دست ناشر برسد. البته هميشه اين قدر سريع نمي نويسم. کار ذهني اين اثر بسيار طولاني بود.

دو هفته از صبح تا شب پشت کامپيوتر بودم. اين هم نشان مي دهد که من يک نويسنده غيرحرفه اي ام. اما نوشتن من کلاً نظم دارد.

نکته ديگر عجيب و سوال برانگيز داستان بلند «از ياد رفتن» پرداخت نشدن يا موجز پرداخت شئون شخصيت هاي زن اثر است؛ پيرزن که همسر سيدميرک بوده و همچنين دخترش در سايه تعريف مي شوند. سايه اي که مي تواند نماد و نشانه طبيعت کم رنگ زن در افغانستان باشد. هر چند اين نوع پرداخت کارکردي متني دارد ولي مخاطب مي تواند از خود سوال کند که چه ضرورتي داشته که نويسنده آنها را به متن وارد کرده ولي ازشان کار نکشد. اگر پيرزن و دختر جوان پيرمرد از خط روايت حذف شوند چه اتفاقي مي افتد؟

آيا حضور آنها باعث برجسته تر شدن زندگي سيدميرک مي شود؟ آيا روزمرگي فعاليت هاي پيرمرد به واسطه حضور آنها معنايي دوچندان پيدا مي کند؟ پاسخ اين دست سوالات به عهده توي خواننده است تا دريابي که اين حضور سايه وار تا چه ميزان به پررنگ شدن خط روايي اثر کمک مي کند. به خصوص وقتي که نويسنده از آنها به عنوان سياسر، سياه سر به معناي زن ياد مي کند. نويسنده در توضيح اين وضعيت مي گويد؛ «يکي از مشکلات اين کار نوشتن دختر سيدميرک و کمپيرش بود و هنوز هم من اين دغدغه ذهني را در مورد اين دو شخصيت دارم. من به اين خاطر از آنها استفاده نکردم چون کار به لحاظ ساختاري پيچيده مي شد. خيلي از دوستان من هم قبل از چاپ اين پيشنهاد را به من دادند.

ولي مي ديدم با هدف داستان سيدميرک ناهمخوان است. هدف داستان سيدميرک اين بود که به فاجعه آخر کتاب برسيم. هر چند که ما اين فاجعه را در ظاهر نمي بينيم ولي وجود دارد و خود سيدميرک نيز از آن بي خبر است. کل اين داستان براساس بي خبري شکل گرفته است.

اگر مي خواستم دخترش را وارد کنم همه چيز شکل ديگري به خود مي گرفت. حتي يک بار مي خواستم کتاب را پس بگيرم ولي بعد فکر کردم همين شکل بهتر است.

اگر اين نوع پرداخت وارد مي شد زندگي سيدميرک تحت تاثير دخترش قرار مي گرفت و بايد داستان ديگري را مي نوشتم. براي همين صرف نظر کردم ولي سعي کردم چهره اي از آنها را به نمايش بگذارم. فکر مي کنم کمپير در ذهن خواننده شکل گرفته است. کمپير نماينده زن افغان است. خود کمپير که اسم نيست، معناي آن پيرزن است. در متن هم اشاره شده که سيدميرک اسم پيرزن را فراموش کرده و دختر هم حتي اسمي ندارد.»

اما از آنجايي که نويسنده مي دانسته که در سفر شخصيت سيدميرک در طول زمان به اسباب اضافي احتياجي نيست همه چيز در فرم ارائه از قاعده ايجاز تبعيت مي کند. يعني به نوعي ما با ميني ماليسم حساب شده روبه رو هستيم. در اين شکل همه چيز در جهت برساختن عناصر روزمره زندگي شخصيت اصلي است. سيدميرکي که در کنار زمان تاريخي به هسته بحراني روايي نزديک مي شود. يعني همه چيز در تمام فصل هاي کتاب به گونه اي دور از هر نوع حادثه تصوير مي شود. انگار ما از جايي به واسطه کسي چيزي را مي خوانيم که شبيه کابوسي است باورناپذير. نويسنده توانسته است با لحن روايي خونسرد خود به فاجعه پشت سطور اشاراتي دقيق کند.

فضاي شهر و حضور طالبان هرگز به شکل شعاري يا گل درشت نقل يا توصيف نمي شوند. رنگ خاکستري زبان متن در کنار فضاسازي هاي اغراق نشده به برجسته شدن جغرافياي داستان بهره فراوان مي رساند. «محمدحسين محمدي» به نيکي دريافته است که کار هنرمند نشان دادن تکه هاي کوچکي از حقايق افغانستان است. داستان در جايي تمام مي شود که دو روز از حادثه 11 سپتامبر گذشته است. کسي در افغانستان از فاجعه اي که طالبان خلق کرده است خبر ندارد. اوج مظلوميت سيدميرک و باقي آدم هاي عادي کنار او هنگامي درک شدني تر است که نويسنده دائم به ماجراي راديو و نياز پيرمرد به باتري و دانستن خواننده را ارجاع مي دهد. ارجاعي از سر ناگزيري متن. اجباري از سر ميل سيدميرک به آگاهي. در اين بخش ها به طور ضمني به موقعيت تعيين کننده رسانه بر ذهن انسان معاصر هم اشاره مي شود. اين همه نه به معناي رويکردهايي آشکار بلکه در سلسله دلالت هاي ضمني اثر، قابل دسترسي است. نويسنده اعتقاد دارد؛

«شايد براي خودم هم اين بحران از ابتدا مشخص نبود. وقتي شروع به نوشتن کردم خرداد سال گذشته بود. حس کردم داستان کاملاً شکل گرفته است. مخصوصاً نوع روايت آن. اما اين حس به من دست داده بود که به اين شکل بايد بنويسم اش. البته معني اش اين نيست که من اصلاً فکر نکردم که فاجعه بايد به اين شکل باشد. در حين نوشتن اين شکل مشخص شد. مثلاً اگر کتاب سه سال پيش چاپ مي شد سروصداي بيشتري مي کرد. چون حادثه به روزتر بود. گرچه خيلي حادثه آن مخفي مي شد ولي ديگر حرف من هم نبود. حرف جوزدگي بود. براي همين گذاشتم تا اين مساله شکل طبيعي خود را طي کند و در ذهن من همه چيز نهادينه شود. در واقع مي خواستم نشان دهم حادثه در افغانستان چگونه اتفاق افتاد. نمي خواستم کار شعاري يا سياست زده شود.»

«از ياد رفتن» را مي بندي. درست است که اجزاي آن ريز پردازانه در ذهنت مي ماند ولي ناخودآگاه به آن ابعاد مخوف حادثه اي که از سال 2001 سرنوشت جهان را به گونه اي ديگر رقم زد، فکر مي کني. به خصوص تويي که همسايه افغانستاني. هنوز هم با خود مي انديشي بلخ روزگاري پايتخت فرهنگي ايران بوده است.

بلخ را تکه اي از تن خود مي داني و سيدميرک و کمپير و دخترش را خانواده خودت. با آنها و آنچه از سر گذرانده اند باقي مي ماني تا مدت ها. زماني دراز. فکر مي کني چقدر اين نظر مي تواند درست باشد که جهان امروز چنان کوچک شده که نيويورک به واسطه افغانستان و يا برعکس قابل تعريف است؟ «محمدحسين محمدي» قرار نبوده و نيست به چنين سوال هايي پاسخ دهد اما آنقدر باهوش بوده که به اندازه کوچک ولي ژرفي از حادثه اي بزرگ را با زبان مادري خود بسازد، پيش چشم هاي مان. وادارمان کند که به همه آنچه بر سر دنياي معاصر رفته است نظري دوباره بيفکنيم. به اين دنياي ديوانه ديوانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:39  توسط