تبليغاتX
انجیرهای سرخ مزار -

انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی (نویسنده معاصر افغانستان)

 

 

 

درباره داستانً بلند «از ياد رفتن» نوشته محمد حسين محمدي

از ياد رفتن
داستانً بلند «از ياد رفتن»، زندگي يک صبح تا شام «سيدميرک شاه آغا» است. روايتي فصل به فصل و هر فصل يک ساعت از روز را بيان مي کند، به اين صورت، فصل اول؛ پانزده کم هفت بجه صبح (بجه به معناي ساعت) و به همين ترتيب؛ بيست و کم هشت بجه، يازده کم نه بجه و... «سيد ميرک شاه آغا» از خواب بيدار مي شود و زندگي سراسر ملالش را شروع مي کند. از خواب بيدار شده، از حياطي که روزي چنارهاي تناور و حوض بزرگي داشته رد شده و به مستراح مي رود، برمي گردد، وضو مي گيرد، نماز مي خواند، صبحانه اي را که پيرزنش برايش آورده مي خورد، لباس هايش را پوشيده، راديواش را برمي دارد و براي خريد باتري به شهر مي رود، پس از گشت و گذار فراوان، بالاخره باتري مي خرد و شب هنگام با هزار جور ترس و دلهره به خانه بازمي گردد، راديواش را راه مي اندازد، به گوشش مي چسباند و تمام. داستان روايت واقعيت گونه يک روز از زندگي پيرمردي است که با تمام وجود براي از بين بردن يکنواختي و جبر حاکم بر روزگارش تلاش مي کند. «سيدميرک شاه آغا» سعي مي کند با خريدن باتري براي راديواش و گوش دادن به راديو صداي امريکا و راديو ايران خودش را از اين تکرار و يکنواختي نجات دهد، گرچه با اين کار به يک ملال و تکرار بزرگ تر که همان گوش دادن به راديو و غرق شدن در همان صداهاي هميشگي و پي درپي است تن مي دهد. در تمام روز هنگامي که به خاطر پيري و فرتوتي اش با زجر و زحمت فراوان به جست و جو مي رود، حرکتي سيزيف وار را نمايان مي کند. در داستان «از ياد رفتن»، با تکيه بر زندگي «سيدميرک شاه آغا» در لايه هاي زيرين داستان مي توان زندگي ملتي را ديد که در عين جنگ و حاکميت ديکتاتوري در همه ابعاد، با تمام توانش سعي در زنده ماندن و نفس کشيدن دارد. قدم هاي خسته و آهسته و همراه با ترس «سيدميرک شاه آغا» نشانگر آن است که چگونه اين مردم براي رسيدن به تحول و پيشرفتي تازه گام برمي دارند؛ در تمام مدت زير نگاه خبيث چکمه پوشان و دژخيمان و تفنگ به دستان که بر سرانجام کوچک ترين عمل، آنها را به سينه ديوار چسبانده و گلوله در سرشان خالي مي کنند. اما با وجود همه اينها، آهسته آهسته به سمت شنيدن صدايي ديگر از آن سوي مرزها در تلاشند. از طرفي وجود دو زن (همسر و دختر سيدميرک شاه آغا) در داستان قابل توجه است. اين دو خود نماينده قشر رنج ديده زنان افغان هستند که مجبورند تمام عمر، از صبح تا شام در خفايا و زوايا و به دور از هرگونه تماس با بيرون به زندگي پوشالي و پوسيده خود ادامه دهند. نويسنده همچنين در زبان اثر نيز سعي اش بر آن بوده تا تمامي اين را جريان دهد. با جمله بندي هايي که ريتمي خاص را در خود دارد؛ ريتمي که کندي و تکرار افعال و سکته هاي فراوان را در عين يکدستي به وجود مي آورد.پرداختن به جزئيات بي اهميت و اصرار در گفتنشان، خواستار اين است که زندگي در اينجا فقط همين است. چيزهاي بيهوده و مداومً همراه با ترس، اما با تمام اينها هنوز زندگي و اميد به آينده به عنوان يگانه راه رهايي بخش در تمام اثر موج مي زند./نشر؛ چشمه- بهار 1386

 

 

              

                                              به نقل از روزنامه شرق، سه‌شنبه 2 مرداد 1386، تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:48  توسط