تبليغاتX
انجیرهای سرخ مزار -

انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی (نویسنده معاصر افغانستان)

 

نگاهي به «از ياد رفتن» اثر محمدحسين محمدي و نگاه منتقدان به اين کتاب

شگفت زده شدن

 

اميرحسين خورشيدفر

1- محمدحسين محمدي در جايي گفته؛ «اگر از ياد رفتن سه سال پيش چاپ مي شد سر و صداي بيشتري مي کرد چون حادثه به روزتر بود. گرچه خيلي حادثه آن مخفي مي شد ولي ديگر حرف من هم نبود. حرف جوزدگي بود.» اشاره محمدي به ظاهر پذيرفتني است. از ياد رفتن بهار هشتاد و شش منتشر مي شود که ديگر نه وضعيت افغانستان نقل محافل است و نه واقعه يازده سپتامبر. انتشار يک اثر داستاني در مقطع زماني که مخاطبان درباره يک اقليم، نژاد يا حکومت خاص کنجکاوند بي ترديد در اقبال به اثر تاثيرگذار است. اما عطش خوانندگان اروپايي يا امريکايي را براي آگاهي از شرايط افغانستان به هيچ وجه نمي توان به خواننده ايراني که به هرحال با فضاي اين سرزمين آشنا است نسبت داد و شايد به همين دليل بود که رمان «بادبادک باز» هم تازه پس از انعکاس خبر فروش استثنايي در غرب بود که با واکنش کتابخوان هاي ايراني مواجه شد. محمدي به نقش عوامل بيروني در توجه به اثر اشاره مي کند که به زعم نگارنده همين عامل در ساحتي ديگر بر واکنش هاي مثبت منتقدان بر اين کتاب تاثير گذاشته است. عامل بيروني مورد نظر ذائقه محافل ادبي است. اين نويسنده افغان بر تغيير آشکار ذائقه بخش مهمي از بدنه جامعه ادبي يا صراحت يافتن مواضع پنهان و در حاشيه مانده يي چشم مي پوشد که به اظهارنظرهاي شگفت انگيز و ذوق زدگي هايي در نقد اين داستان بلند انجاميد. کم وبيش تمام گزاره ها و عبارات آشناي نقد ادبي اين سال ها مثل ميني ماليسم، ايجاز، اتفاق افتادن در زبان و... در نقد «از ياد رفتن» به کار رفت بي آنکه منتقدي بکوشد مصداق آنها را در متن بيابد. تا آنجا که منتقداني اثر را با استدلال هاي شگرف و بي اعتنا به جزئي نگاري هاي طول و دراز نويسنده از کوچک ترين حرکت و رفتار شخصيت اصلي داستان ميني ماليستي خواندند و در گفت وگويي محمدي هم ناچار شد، بگويد اين هم شايد نوعي ميني ماليسم باشد. در جاي ديگر فقط به اين خاطر که نويسنده به ضرورت طرح داستان از توصيف مکاني صرف نظر کرده يا آنکه خوابيدن شخصيت اصلي را در يک خط نقل کرده ايجاز داستان ستوده مي شود، تو گويي اگر داستاني موجز نباشد که در مورد «از ياد رفتن» قرار نيست باشد، يک رکن بنيادين داستان نويسي فرو مي ريزد. منتقد ديگري که پيداست واژه فارسي چالش را نمي پسندد، مي نويسد؛ «طبيعتاً خواننده حرفه يي ادبيات داستاني از (challenge) بيشتر با زبان به نوعي بينش يا نگرش زباني مي رسد که مطلوب او است. در واقع زبان از طريق بافت واژه ها به سطح نشانه هاي آشناي ذهني تلنگري مي زند جهت يافت جستارهاي قابل درنگ». ظاهراً منظور منتقدان مختلف اين است که گرچه واژگان نامانوس افغاني در متن ديده مي شود اما خواننده حرفه يي بدون مراجعه به واژه نامه پايان کتاب مي تواند معني آنها را حدس بزند. سوال من اينجاست؛ در چه حالتي خواننده نمي توانست معني واژه ناآشنا را حدس بزند؟ اگر در يک متن فارسي با چند کلمه بيگانه روبه رو شويم هم به احتمال زياد مي توانيم مفهوم کلي جمله را دريابيم. از طرفي هر خواننده يي اعم از آماتور و حرفه يي ترجيح مي دهد حتماً به واژه نامه کتاب مراجعه کند و معني دقيق و درست کلمه هاي ناآشنا را متوجه شود. منتقد ديگري مي نويسد؛ «محمدي داستاني را مي نويسد که بخش اعظم آن در زبان اتفاق مي افتد و براي همين است که از ياد رفتن در وهله نخست يک داستان افغان است.» فراموش نکنيم از ياد رفتن داستاني است که در افغانستان روي مي دهد و نويسنده آن هم افغاني است. اين منتقد اين همه را کافي نمي داند و استدلال مي کند افغان بودن اين داستان به اين دليل است که بخش اعظم آن در زبان اتفاق مي افتد. معناي عبارت اتفاق افتادن در زبان اصلاً مشخص نيست. اگر صرف به کار بردن لهجه افغاني در چينش کلمات يا برخي واژگان افغاني در اين داستان منجر به اتفاق افتادن آن در زبان مي شود بخش عمده يي از ادبيات اقليمي فارسي عملاً در زبان اتفاق مي افتد.

هانس روبرت ياس منتقد پديدارشناس «افق انتظار» را به مفهوم ساختار انتظارهاي يک خواننده فرضي از يک متن طرح مي کند. افق انتظار يعني پيش فرض ها و پيش پنداشت هاي مخاطب قبل از خوانش متن. تفاوت ياس با پيشينيانش در اين است که افق انتظار را در ساحتي زمانمند به کار مي برد. اما در نگاه منتقدان به اين اثر ظاهراً افق انتظار هيچ گاه بر اثر منطبق نمي شود بلکه به عنوان جهاني انتزاعي به کار مي رود که مستقل از اثر مواد اوليه دستگاه معناسازي منتقد را فراهم مي کند. اين ابتذال نقدي است که پيشرو بودن به خيالاتش هم خطور نمي کند. برخلاف نظر محمدحسين محمدي در اين شيوه نقدنويسي هنوز هم افغانستان مثل سه سال پيش آنقدر جذاب و بکر است که منتقد بي اعتنا به اثر و ساختار آن در مواجهه با اين رمان بهت زده شود و به از حفظ نويسي روي آورد يا آنکه لهجه افغاني و تاجيکي هنوز امر شگفت انگيز دانسته شود.

2- از ياد رفتن داستان پيرمرد افغاني است که روز سيزده سپتامبر بي خبر از همه جا از خانه بيرون مي زند و پاي پياده تا بلخ مي رود تا براي راديو اش باتري بخرد. (منتقدي باتري خريدن سيدميرک آغاشاه را به تلاش براي آگاهي تعبير کرده است.) در طول اثر با اين پيرمرد کم حواس همراهيم و نويسنده فضاي پيرامون او را به دقت پرداخت مي کند که سرزميني است ويران، جنگ زده و فراموش شده با مردماني عبوس و سر در کار خويش. درست مثل «عسکرگريز» داستان نيمه بلند آصف سلطان زاده در اينجا هم سفر پياده يک شخصيت محملي است براي جزئي پردازي از محيط، بازگشت به گذشته و بيان درونيات شخصيت. هيچ کدام از وقايع اين سفر برجسته تر از آن يکي نيست. سيدميرک با کساني برخورد مي کند، چيزي مي خورد، چرتي مي زند، طالبي را فريب مي دهد، بر سر کرايه تاکسي با راننده به توافق نمي رسد و بي خيال در حاشيه جاده خودش را خلاص مي کند، آخر سر باتري مي خرد و باز مي گردد و به موقع هم يادش مي افتد که آردشان تمام شده. جهاني که از طريق شرح اين سفر برساخته مي شود با تصوير ذهني عمومي مخاطبان از افغانستان شباهتي انکارناشدني ندارد. اين همان سرزميني است که پيش تر در فيلم هاي خانواده مخلمباف ديده ايم. انگار تصويري که پيش از اين به کليشه يي در سينما بدل شده با تاخير به ادبيات مي رسد و نقد ادبي درمانده از درک اين تکرار و کهنگي تمام توش و توانش را به کار مي بندد تا چيزي تازه و يکه در آن بيابد. ترفندهاي روايي مشابهي در هر دو قالب به کار بسته مي شود. در سينما ريتم کند تصاوير و قالب هاي ثابت و طولاني براي ثبت عادي ترين امور استفاده مي شود و در از ياد رفتن هم نويسنده حتي از خير توصيف جزئي ترين رفتار شخصيت داستان هم نمي گذرد يا آنکه همپاي کم حواسي شخصيت اصلي متن هم بيهوده خود را تکرار مي کند. در مورد عينک زدن سيدميرک گفته مي شود؛« فقط وقت خواندن قرآن، آن هم ني هميشه، فقط بعضي وقت ها » اما نويسنده دوباره تذکر مي دهد؛ « بسياري وقت ها قرآن کلان خط چاپ پاکستانش را بدون عينک مي خواند/18) يا آنکه در يک صفحه سه بار گفته مي شود که دو روز است که هيچ صدايي از راديو اش بلند نشده و البته اينکه او هميشه راديو بي بي سي و راديو امريکا را گوش مي دهد. شيوه ارائه کشدار داده هاي داستاني هر چقدر هم ماهرانه و به ضرورت زيبايي شناسانه باشد اما نمي توان تاثير گونه سينمايي مستند و داستاني را در اين شيوه پرداخت کتمان کرد. گرچه بده بستان دو قالب متفاوت روايي في نفسه محل انتقاد و خرده گيري نيست و شايد از هوشمندي نويسنده باشد که امکانات يا خصلت هاي روايي خود را از رسانه ديگري وام بگيرد.

3- در بسياري از موضع گيري و نقدهاي يک سال اخير رويکرد منفي منتقدان به ادبيات شهري فارسي مشهود است. رئاليسم نوپاي شهري در داستان نويسي فارسي بسيار زود تر از موعد و انتظار به تکرار خود رسيد و خيل آثار بي خاصيتي که آپارتماني، آشپزخانه يي، زنانه و کاروري ناميده مي شود منتقداني را که يک دهه قبل به تولد جرياني تازه در داستان نويسي ايران دل بسته بودند، سرخورده کرد. اما ظاهراً مهمترين تاثير اين دلزدگي در چرخش آشکار منتقدان به سمت آثاري است که داستان پرفراز و فرودي دارند حتي اگر که به سمت پاورقي ميل کنند يا داستان هايي که در اقليم بدوي مي گذرند. در نقد اين آثار هم به نظر مي رسد که افق انتظار نقش تعيين کننده تري دارد تا متن. اينجا است که عامل بيروني (نقد ادبي) ديگري بر سر و صداي کتاب تاثير مي گذارد بي آنکه بنابر ماهيت خود بتواند ويژگي هاي اثر را آشکار کند.
 
 
به نقل از روزنامه اعتماد ـ شنبه  ۳ / ۶ / ۱۳۸۶ ـ تهران
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:53  توسط