|
|
|
درباره محمدحسين محمدي و داستان هايش |
|
|
|
|
|
يونس تراکمه
مدتي همان جا مانديم و بعد يکي يکي رفتيم. رفتيم تا به زن هايمان...آرام آرام و به خوف قصه کنيم که بچه فلاني اينها را کشته. رفتيم به پدرها و مادرهايمان قصه کنيم. براي آشناهايمان يا هر کس را که در راه ديديم.از داستان «مردگان» از مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» چه جهان خوف انگيزي است اين يک تکه راه. راهي نيست، اما دنيايي است براي خودش از حياط خانه «سيدميرک شاه آغا» تا مدرسه (مکتب) و پل تصدي و سيل برد. همان خوفي که آن دهکده در «پدرو پارامو» برمي انگيزد. و حالا پنج سالي از ماجراي داستان «مردگان» و کشتار پدر و دو پسرش و انداختن کشته ها در چاه و خاک انداختن روي آنها مي گذرد. از آن روزي که آن جوان تفنگ بر دوش آن سه نفر را به خط کرد و جلو چشم هم ولايتي هايش، از کوچک و بزرگ، آنها را کشت و جسدها را در چاه... تا آن شب درآوردن جسدها و آزاد شدن ارواح مرده ها. جوانک، همان که به انتقام کشته شدن خواهرزاده اش، اين سه نفر را فقط به جرم بلخي بودن آن گونه مي کشد پسر همين سيدميرک شاه آغا نيست که حالا، 13 سپتامبر 2001، به ايران گريخته است؟ و پشت بام اين خانه همان پشت بامي نيست که او از ترس تا صبح... جهان اين داستان چه راکد است و مرده. از خواب برخاستن پيرمرد و به حياط رفتن و وضو گرفتن و دو رکعت نماز قضاي صبح خواندن يک ساعتي طول مي کشد، و يک ساعتي هم مي گذرد تا او لقمه يي نان و فنجاني چاي بخورد. نود صفحه طول مي کشد، و يازده ساعت، تا پيرمرد از خانه اش راه بيفتد و قدم به قدم ما را همراه خود ببرد. از کوچه و ديوارهاي مخروبه باغ هاي خشک شده بگذراند و تا پل تصدي، تا... و تا دروازه جمهوري... و نگاه مي کند چقدر مانده تا برسد به دروازه جمهوري. زياد نمانده است. نگاهانش را بالا مي برد. در بالاي آن هيچ عکسي نيست. به ياد مي آورد که در دوره يي عکس کسي بر بالاي آن بوده است. اولين عکس از کي بود؟ ها، از کل ظاهر يا از کل داوود،... از داوودخان،...(ص45) پيرمرد هر بار که به شهر رفته شهر را بي رونق تر از قبل ديده، و حالا در تمام طول اين سفر اگر لحظه يي جنب و جوشي مي بيند سربازهاي پلنگي پوش است سوار بر «بادي داتسون ها». بالاخره پنج بعدازظهر چهار عدد، نه هشت عدد باتري براي راديوش مي خرد. اين جهان در اين روز همان گونه خموده و افسون شده است که نيشابور در دوران مغولان. در اين قريه صدايي نيست و حرکتي، و در شهر مگر چه خبر است؟ آن هم دو روزي بعد از 11 سپتامبر معروف. شهر و قريه و بيابان و خيابان که ندارد به جواني و پيري هم نيست. مار افسا شنيده ايد؟ براي ساختن و نماياندن اين خوف و سکوت نويسنده با هوشياري بهترين انتخاب را در منظر روايت و زمان روايت کرده است. سوم شخص محدود به شخصيت داستان و زمان حال ساده. گام به گام با سيدميرک شاه آغا راه افتادن و لحظه به لحظه را روايت کردن. آنچه همين لحظه مخاطب از منظر ذهن و عين سيد مي بيند، با همه سکون و سکوتش و زير اين همه رخوت، انفجار فاجعه است. ماجرا، ماجرا؟ در زمان حالي مي گذرد که حامل گذشته و آينده است. همان گونه که قريه و بيابان و شهرش تفاوتي ندارند، ديروز و امروز و فردايش يکي است. لحظه به لحظه اين سکوت انفجار است؛ انفجاري آن چنان مهيب که مخاطب فقط سکوت را مي شنود. صداي انفجار بسيار قدرتمندتر از قدرت شنوايي اوست. انتخاب اين منظر و زمان روايت مبين اين است که گذشته يي براي سيدميرک شاه آغا و سيدمعلم و آن ديگراني که در شهر و قريه مانده اند، وجود ندارد؛ يا نه ديروز و فرداي آنها عيناً مثل همين لحظه است. وقتي نويسنده اين منظر و زمان را براي روايت انتخاب کرده بايد در نقل خاطرات پيرمرد به گونه يي ديگر رفتار مي کرد. وقتي که پيرمرد را در کوچه مقابل خانه چهار صفحه معطل مي کند (از صفحه 26 تا صفحه 30) تا ماجراي خانه گردي نيروهاي طالبان در جست وجوي اسلحه را تعريف کند با قراري که با خواننده گذاشته است اصلاً جور درنمي آيد. انقطاع هايي از اين دست در روايت آسيبي جدي به ساختار داستان وارد مي کند. براي فارسي زبان ايراني زبان اين داستان عجيب کمک مي کند در القاي آن همه غربت. آيا براي مخاطب فارسي زبان افغاني هم اين گونه است؟ نمي دانم و مهم هم نيست. مي دانيم که نويسنده اگرچه اين داستان را در ايران چاپ کرده اما براي مخاطب افغاني نوشته است. براي من و ما فارسي زبانان ايراني اين داستان با اين لحن و زبان است که کامل مي شود. روزنامه اعتماد ـ چهارشنبه، 21 شهريور 1386 - شماره 1489 |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط
مدتي همان جا مانديم و بعد يکي يکي رفتيم. رفتيم تا به زن هايمان...آرام آرام و به خوف قصه کنيم که بچه فلاني اينها را کشته. رفتيم به پدرها و مادرهايمان قصه کنيم. براي آشناهايمان يا هر کس را که در راه ديديم.
براي ساختن و نماياندن اين خوف و سکوت نويسنده با هوشياري بهترين انتخاب را در منظر روايت و زمان روايت کرده است. سوم شخص محدود به شخصيت داستان و زمان حال ساده. گام به گام با سيدميرک شاه آغا راه افتادن و لحظه به لحظه را روايت کردن. آنچه همين لحظه مخاطب از منظر ذهن و عين سيد مي بيند، با همه سکون و سکوتش و زير اين همه رخوت، انفجار فاجعه است.