تبليغاتX
انجیرهای سرخ مزار -

انجیرهای سرخ مزار

محمدحسین محمدی (نویسنده معاصر افغانستان)

 

  

   با محمد‌حسین محمدی، نویسنده‌ی کتاب موفق "از یاد رفتن"

 

   خانه یعنی افغانستان کوچک من

 

                             سجاد صاحبان زند

 

 

محمد‌حسین محمدی را از همان روزهایی می‌شناسم که اتاقش روبه‌روی اتاق ما بود توی خوابگاه. همکلاس و هم ترم نبودیم، اما هر دوی‌مان فیلمسازی می‌خواندیم و عشق ادبیات بودیم. در طول آن سال‌ها که یادش به‌خیر، من گرفتاری‌های زیادی برای خودم می‌تراشیدم، به همین علت خیلی فرصت نمی‌شد به محمد‌حسین عزیز نزدیک شوم. از طرفی آن سال‌ها شعر برایم مهم‌تر بود تا ادبیات داستانی، چیزی که حالا کاملا بر عکس شده. این بود که خیلی کم فرصت شد تا داستان‌های محمد‌حسین را بشنوم، اما سروش روحبخش همیشه از کارهایش تعریف می‌کرد و سروش هم معمولا در بیش‌تر اوقات خوش سلیقه است یا دست‌کم من به سلیقه‌اش اطمینان کافی دارم. تا یادم نرفته باید از لهجه‌ی شیرین افغانی محمد‌حسین محمدی بگویم، که در آن سال‌ها هر وقت که حرف‌هایش را می‌شنیدم، حس می‌کردم در حال شعر خوانی است.

زمان گذشت و ساعت نه چند بار که چند ده بار نواخت و در روزی که اول دی نبود( واصلا هم سرد نبود) دوست داستان‌نویسم را دیدم. اما دوست داستان‌نویس من تفاوت‌هایی با سال‌های قبل کرده بود. او یک مجموعه داستان به نام "انجیرهای سرخ مزار" و یک داستان بلند به نام "از یاد رفتن" نوشته بود (یا است) که حسابی توجه‌ها را به خود جلب کرده. کتاب اولش تا حالا سه بار چاپ شده و کتاب دومش عنقریب است که به چاپ‌های بعدی برسد. با این همه دوستم، دوست نویسنده‌ام هم‌چنان صمیمیت روزهای دانشجویی‌اش را حفظ کرده بود، با همان لهجه‌ی دلنشین افغانی‌اش که از خواستم در این مصاحبه هم بیاید.

 

به عنوان سوال خواستم مقایسه‌ای بین دو کتاب او کرده باشم. کتاب اول او چند جایزه‌ی معتبر ادبی از جمله جایزه‌ی ادبی اصفهان و جایزه‌ی هوشنگ گلشیری را از آن خود کرده بود. با این لحن نویسنده و سبک کاریش در کتاب دوم دچار تغییراتی شد. او لحن روایی ساده‌تری برای کارش انتخاب کرد و به توصیف‌های عینی و جزیی بیش‌تری پرداخت. او در این مورد می گوید:"به این فکر نکرده بودم. حقیقتش این است که این دو کتاب را نباید با هم مقایسه کنیم. از این خاطر که "انجیرها‌ی سرخ مزار" داستان کوتاه است و "از یاد رفتن" داستان بلند، برخی نیز گفته‌اند رمان. ساختار این دو کاملا متفاوت است. در یکی دو گفت‌وگوی قبلی این را اشاره کرده‌ام که طرح داستانی "ازیاد رفتن" در همان اتاق 321 که روبه روی اتاق شما بود شکل گرفت. چهار سال قبل؛ ولی نوشتن آن روی کاغذ سال گذشته اتفاق افتاد. یعنی چهار  پنج سال از آن روزها می‌گذرد."

او در مورد این که چرا نوشته شدن سوژه‌اش این‌قدر طول کشیده می‌گوید:" نوشته شدن نهایی کار بیش از دو هفته بیش‌تر طول نکشید. وقتی پشت کامپیوتر نشستم، بعد از دو هفته نسخه‌ی اول را نوشته کرده بودم. البته این دو هفته نوشته کردن، در پشت خود چهار سال سابقه‌ی کار ذهنی داشت. در طول این چهار سال مشخص نبود چی باید بنویسم. فقط می‌دانستم داستان چی پایانی  دارد. من فقط سید‌میرک‌شاه آغا را داشتم، یک شخصیت. او برای من وجود داشت و داستان از همین‌جا آغاز شد."

محمد‌حسین محمدی به "جوزای (خرداد‌) سال گذشته اشاره می‌کند که دیگر باید پشت کامپویتر می‌نشست و قصه‌اش را می‌نوشت. که او با فروتنی تمام خود را نویسنده‌ای غیر حرفه‌ای می‌داند: "وقتی سوژه‌ی داستان به ذهنت فشار بیاورد و پشت کامپیوتر شروع می‌کنی به نوشته کردن... اما پسان‌ها شاید شما ماه و ماه‌ها دیگر چیزی نوشته نکنی. البته من مقاله یا یادداشت نوشته می‌کنم، اما داستان نی. این نشان می‌دهد که من دائم  به طور برنامه‌ریزی شده داستان نمی‌نویسم تا یک روند منظم نوشتاری داشته باشم. "

بدون آن‌که من اشاره‌ای کرده باشم، دوست داستان نویسم به سوالی که از او پرسیدم بر‌می‌گردد: "‌به نظرم ساختار داستان این‌گونه می‌طلبید. نی این‌که به نوع خاصی از داستان نظر کرده باشم." با بدجنسی تمام داستان "از یاد رفتن را به داستان های آمریکایی تشبیه می‌کنم، محمدی حرفم را رد می کند. می‌گویم که او دست‌کم به خواننده‌های بیش‌تر نظر داشته . او با این نکته هم موافق نیست: "من حتی به آن خواننده‌ی بیش‌تر هم نظر نداشتم. وقتی شروع به نوشته کردن کردم، می‌دانستم که این کار احتمالا خوانندگانی کم‌تر از " انجیرها..." داشته باشد. روند روایت بسیار کند است و جذابیت‌هایی که خواننده را در هول و ولا نگه دارد، در این کار کم‌تر وجود دارد. حادثه‌ی بیرونی خاصی در کتاب اتفاق نمی‌افتد تا خواننده مرتبا تشویق به ادامه داستان شود. این جزییات که شما اشاره کردید به این کند شدن کمک می‌کند. این‌ها خواننده را پس می‌زند تا این‌که جذب کند، به خصوص خواننده‌هایی که خواننده‌ی جدی ادبیات داستانی نیستند؛ اما این داستان، این جزییات را می‌طلبید. این جزییات لازم بود برای این شخصیت و قصه‌اش، تا در نهایت شکل بگیرد. حتی این جزییات برای خواننده‌ی افغانی هم لازم بود تا سید‌میرک‌شاه آغا را باور کند و این‌که او چگونه آدمی است، به لحاظ نوع زندگی، نوع اعتقادات و..."

قصه‌ی " از یاد رفتن" در دوران حکومت طالبان اتفاق می‌افتد، سال‌هایی که جنگ داخلی در افغانستان بیداد می‌کرد. محمدی می‌گوید که قصه‌ی سید‌میرک‌شاه آغا برایش مهم بوده و اضافه می‌کند: " ممکن بود این قصه بعد از دوره‌ی طالبان اتفاق می‌افتاد یا هر دوره‌ی دیگری. برای من مهم فراموشی و از یاد رفتن سید‌میرک‌شاه آغا بود. بحران این دوره هم در داستان هست؛ اما سعی نشده که به شکل فاجعه نشان داده شود، اگر هم چیزی هست در بطن اثر هست." به دختر سید‌میرک‌شاه آغا اشاره می‌کنم. او مجبور است که از دست ما‌موران طالبان در زیر‌زمین خانه‌، جایی که به قول افغان‌ها کَلَس‌ها (مارمولک‌ها) روی دیوار رژه می‌روند، پنهان شود و دختر می‌ترسد که مبادا کَلَس‌ها دندان‌هایش را بشمارند. دستش را مدام جلوی دهانش می‌گیرد تا این اتفاق نیافتد. نویسنده‌ی "از یاد رفتن" می‌گوید: "‌چند جای دیگر هم این سوال را از من پرسان کرده‌اندکه چرا به دختر نپرداخته‌ام. به نظر آن‌ها ماجرای دختر می‌توانست بسیار جذاب باشد. گفتم که دو هفته مشغول نوشتن این رمان بودم. بین این دو هفته یک وقفه‌ی یک هفته‌ای است. در این یک هفته ذهنم درگیر دختر سید‌میرک‌شاه آغا بود. با خودم درگیری داشتم که قصه‌ی دختر هم در این کار نوشته شود یا نی.خودم می‌دانستم که اگر این قصه هم نوشته می‌شد، حجم کار بالا می‌رفت و جذابیت‌های داستان هم برای خواننده عادی بسیار بالا می‌رفت، مخصوصا با سرنوشت زن در افغانستان؛ اما دیدم که من باید داستان دیگری بنویسم. داستان دختر با داستان سید‌میرک‌شاه آغا متفاوت بود. این بود که از او صرف نظر کردم."

می پرسم: "‌ممکن است داستانت مثل فیلم‌های دنباله‌دار، ادامه داشته باشد؟ محمد‌حسین محمدی شایدی می‌گوید و ادامه می‌دهد:"شما را ارجاع می‌دهم به یادداشت آقای یونس تراکمه که در روزنامه اعتماد چاپ شد. او بررسی کرده که شخصیت‌های این داستان در چه داستان‌هایی دیگری از من تکرار شده."

به نظرم می‌رسد که داستان‌های محمدی همان‌طور که در ایران مورد توجه قرار گرفته، در سطح جهانی نیز می‌تواند مورد توجه قرار گیرد؛ اما دوست نویسنده‌ام نه تنها به مخاطب جهانی، که حتی به مخاطب ایرانی و افغانی هم هنگام نوشتن فکر نمی‌کند: "‌من داستان خودم را می‌نویسم و این داستان طبعا یک تعداد خواننده خواهد یافت. من معتقدم که اگر داستانم را خوب بنویسم،یعنی اگر به بهترین شکل ممکن نوشته کنمش، حتمی خواننده‌های خودش را می‌یابد."

می‌خواهم از موضوع دیگری حرف بزنیم. از نویسنده‌هایی می‌گویم که به کشورهای دیگری رفته‌اند و از آن کشورهای دیگر هم نوشته‌اند، مثل کازئو ایشی‌گورو که ژاپنی‌الاصل است، اما درباره‌ی یک پیشخدمت انگلیسی نوشته؛ اما محمدی همواره از افغان‌ها نوشته و حتی به قول خودش افغانی‌هایی که فقط در افغانسان زندگی می‌کنند. او در جواب پرسشم که آیا می‌خواهد شخصیتی غیر افغانی خلق کند، می‌گوید:"حقیقتش؛ نی.ایشی‌گورو نویسنده‌ای جاپانی که در لندن زندگی می‌کند و به انگلیسی می‌نویسد. او در انگلستان کلان شده و در واقع حتی شاید به زبان انگلیسی راحت‌تر فکر کند تا زبان جاپانی. من به زبان خودم فکر می‌کنم و به زندگی خودم. به همین دلیل نمی‌توانم به شخصیت‌های دیگری فکر کنم. به همان طریق که فکر می‌کنم، می‌نویسم.‌"

محمد‌حسین محمدی از سه دهه زندگیش، دو دهه در ایران بوده است، اما‌: "‌...اما در این دو دهه من به لحاظ فیزیکی در ایران بوده‌ام. به لحاظ روحی دایم در افغانستان بوده‌ام. خانه برای من یک افغانسان کوچک بوده است، پدر، مادر، برادرها و ... به همین دلیل است که نوع حرف زدن و نوع نگاه کردن آن‌طرف برایم مهم‌تر بوده تا مساله‌ی مهاجرت. مهاجرت، مساله‌ی امروز افغانستان نیست. من باید از خودم و مردم کشورم بنویسم، چرا که خودم را بیش‌تر می‌شناسم."

نویسنده‌ی "انجیرهای سرخ مزار" در جنوب تهران زندگی می کند و جنوب تهران هم مردمانی دارد با ویژگی‌های خاص خودش. از دوست نویسنده‌ام می‌پرسم که آیا هیچ کدام از این خصوصیت‌ها او را به خودش جلب نکرده. می‌گوید: "‌نی. پیش از آن‌که به تهران بیایم، در مشهد بودم و آن‌جا هم در پایین شهر. وقتی هم به تهران آمدم، ساکن خوابگاه شدم. حالی دو سال است که از خوابگاه برآمده‌ام و در جنوب تهران زندگی می‌کنم. با این همه خوشبختانه همواره سر و کارم با مردم قشر پایین ایران نبوده. من به لحاظ فیزیکی در جنوب شهر تهران زندگی می کنم. "

 محمد‌حسین محمدی سپس به بیان خاطره‌ای می‌پردازد. ما دوست مشترکی داشتیم به نام سید‌ضیاء قاسمی. او چند ماه قبل ایران را به مقصد افغانستان ترک کرد. محمد‌حسین از روزی می‌گوید که چندی قبل از این اتفاق روی داد. او و سید‌ضیاء و یک دوست دیگر در مورد رفتار بد برخی از ایرانی‌ها با افغان‌ها حرف می‌زدند. محمد‌حسین معتقد بود که تا حالا رفتار بدی ندیده و دوست مشترک ما گفته بود که محمد‌حسین تا حالا با فرهنگی‌ها سر و کار داشته که رفتار خوبی دارند. او در ادامه می‌گوید:"‌‌گپ او برایم  زمانی کامل شد که در فردای همان روز، رفته بودم نانوایی نان بخرم. در صف وقتی نوبت به من رسید، نانوا  گفت: افغانی باش. تنور بعدی... و نان را به طرف نفر بعد از من پیش کرد.... من بلافاصله یاد گپ آن دوستم افتادم. "

نویسنده‌ی "از یاد رفتن" می‌گوید که همیشه در تلاش است تا هرچه زودتر خودش را به خانه‌ برساند: «به محضی که کارم خلاص شود، دوست دارم پس بروم به خانه، به خلوت خودم. "

-    به افغانستان کوچک خودت...

-         بلی.

او اضافه می‌کند: "‌همسرم همیشه شکایت دارد که تو چرا هیچ‌وقت ما را به جایی نمی‌بری. این باعث شده که حتی مراوداتم با اقوام خودم هم کم‌تر باشد."

می‌توانم پرسش‌های زیادی از دوست نویسنده‌ام داشته باشم. هم‌چنان که بعضی از سوال‌ها را هم پرسیدم؛ اما به هر حال از آن جایی که همیشه فاصله‌ای هست، من هم باید نقطه‌ای را برای انتها انتخاب کنم. همین‌جا. تمام.

 

 

                 به نقل از هفته نامه۴۰چراغ ـ شنبه ۳۱ شهریورـ تهران

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 7:34  توسط