درباره كتاب «از ياد رفتن»
اين گاوصندوق، رمزگشايي نميشود
الهام صالح:مثل يك زبان ناآشناست، زباني به جز زبان مادري، زباني كه براي فهم آن بايد به فرهنگ لغت مراجعه كرد. با اين تفاوت كه در زبان بيگانه، خود را ملزم ميداني به از بر كردن كلمات، اما اينجا براي اين كار لزومي نميبيني. «چرا بايد اين كار را كرد؟» اين سوالي است كه از خود ميپرسي. زير لب غرولند ميكني: «مگر نه اين است كه داستان ميخوانم؟ و مگر نه اينكه داستان بايد روان باشد، پس نويسنده چرا اين اصل را ناديده گرفته؟ «اين سوال تا پايان داستان، تو را همراهي ميكند. از غرولندها گريزي نيست. «از ياد رفتن» نوشته محمدحسين محمدي، در وهله نخست، تو را اينگونه درگير ميكند. جملات نامفهوم، كلمات ناآشنا، عناويني كه تا پايان هم معني و مفهومشان را در نمييابي. و يك حس؛ حسي كه تو را وا ميدارد اين راه را به پايان برساني. با خود ميگويي: «خب چه اهميتي دارد؟ معني چند لغت را پيدا ميكنم، آنها را به خاطر ميسپارم و ادامه داستان» اما اين اتفاق هرگز رخ نميدهد. هر صفحه با كلمات نامانوس عجين شده و تو ناگزيري هر سه – چهار خط يك بار به فرهنگ لغت چهار صفحهاي پايان كتاب مراجعه كني. با يافتن معني كلمه، دوباره به سطر مورد نظر بازگردي و دوباره بخواني. يك پروسه نفسگير، اما اين تنها مشكل تو نيست، گاهي حتي معاني برخي كلمات را در پايان كتاب هم نميتواني بيابي. اينجاست كه مظلومنماييات گل ميكند، اما گلهگذاري هيچ فايدهاي ندارد. دستت به جايي بند نيست. پس مثل يك كتابخوان سر به راه به خواندن ادامه ميدهي. بالاخره بعد از صرف كلي وقت، كتاب به پايان ميرسد. كتابي كه «سيد ميرك شاه آغا» قهرمان اصلي آن است. قهرماني پيرو نحيف كه تو را هرگز با خود همراه نميكند. چه در ابتدا كه از خواب بيدار ميشود، چه در پايان كه بالاخره آنچه ميخواهد ميرسد. «از ياد رفتن» داستان اوست. پيرمردي كه هر صبح به روي زندگي چشم ميگشايد به اين اميد كه اخبار دنيا را از راديوي كهنهاش دريافت كند. اما اين وسيله، چند روزي است كه از كار كردن باز ايستاده، باطري تمام كرده، گره اصلي داستان اينجاست، راديوي كهنه از كار افتاده و مردي كه براي يافتن باطري، شهر را زير پا ميگذارد. آنچه در اين گشت و گذار حاصل ميشود آشنايي با سيد ميرك شاهآغاست و سيد ميرك شاه آغا، نماينده افغانستان در دوران سلطه طالبان است. او بزرگ يك خانواده است. خانوادهاي به تمام معني مرد سالار همسرش، هر صبح، سيني صبحانه را برايش آماده ميكند و كنارش مينشيند تا صبحانهاش را تمام كند.
فرزندانشان هر يك به كار خويشاند. دخترها راهي ايران شدهاند، پسر هم به سوي ايران گريخته و دختر كوچك در خانه مانده تا عصاي پيرمرد باشد اما شده بلاي جان او. حكايت سيد ميرك شاه آغا، حكايت مرد نگران ناموس است، مردي هميشه نگران، نگران خروج دختر از زيرزمين، ربوده شدنش توسط طالبان و نگران بر باد رفتن آبرو. پيرمرد نقش يك زندانبان را بازي ميكند، اما اين زندانبان هميشه نميتواند مراقب زنداني – دختر محبوس در زيرزمين – باشد، گاهي هم بايد از خانه بيرون بزند و اين بار او در جست و جوي باطري به سوي شهر ميرود. راديو را در مكانهاي مختلف جا ميگذارد و هر بار مسيري را براي يافتن آن باز ميگردد. او در عين حال بايد مراقب باشد تا طالبان، راديو را نبينند. «از ياد رفتن» افغانها را به تصوير ميكشد و آنچه در اين تصوير بيش از هر چيز ديگر به چشم ميآيد ترس است، ترس از طالبان، افغانها، دخترانشان را در زيرزمينها پنهان ميكنند، راديوها، ضبط صوتها و اسلحهها را مخفي ميكنند و به مساجد ميروند تا از خشم طالبان در امان باشند. طالبان از گرايش به غرب منعشان كرده، اما آنها راديوهايشان را روي موج بيبيسي تنظيم كردهاند و گوشها را به راديوها نزديك ميكنند تا صداي گوينده خبر را بشنوند كه ميگويد: «امروز پنجشنبه، 22 سنبله 1380، مطابق با 13 سپتامبر 2001 ميلادي. صداي ما را از راديو آمريكا ميشنويد. نخست خلاصه خبرها...».
همه اين اطلاعات را از زندگي سيد ميرك شاه آغا دريافت ميكنيم، كسي كه قرار است نماينده مردم افغان باشد، نماينده زجر و ترس حاكم بر زندگي آنها. اما نيست. «از ياد رفتن» حكايت رنج و ترس است، اما رنج و ترس متعادل شده و داستاني فاقد كششهاي لازم. گاوصندوقي كه برخي عناوين و اصطلاحات آن هرگز رمزگشايي نميشود.
به نقل از روزنامه تهران امروز - سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶