جزء و جزئیات
یادداشتی بر از یاد رفتن
عنایت سمیعی
اندازهگیری تجربهی زمانی برحسب ساعت، عمدتاً در دو سطح به همبافتهی داستان تحقق مییابد:
الف ـ ساختار روایی، ب ـ رابطهی اشخاص و رویدادها با زمان که موجب میشود اندازهگیری زمان کمی به کیفی تبدیل گردد. تطور زمانی اگر نگوییم مستلزم چالش شخصیتهای متعدد با تجربهی زمانی است، دست کم شخصیتی چند لایه میطلبد که ابعاد زمان را بازآفرینی کند. داستان از یاد رفتن، با اعلان زمان کمی آغاز میشود: پانزده کم هفت صبحك پنجشنبه، 24 جمادیالثانی 1422 هجری قمری.
سیدمیرکشاه آغا که اجزاء نام وی استعارههای اقتدارگرایانه از فرهنگهای گوناگون را به ذهن متبادر میکندك «زمانآگاه» نیست و توجه وی به زمان صرفاً در این حد است که: «ساعت چند است؟» رابطهی او با ساعت نیز عمدتاً مبتنی بر دو امر است: برگزاری نماز و گوش کردن به رادیو. پس ثبت زمان در آغاز بخشهای داستان منبعث از ابتکار راوی است که پابهپای او حرکت میکند و بعضی وقتها نیز از او جدا میشود تا با توجه به اشرافی که دربارهی سوابق اشخاص دیگر دارد، رابطهی آنها را با ضبط و ربط نماید. به عبارت دیگر، راوی هم سوم شخص است، هم دانای کل داستان: «سالهایی میشود که اینطور است.» (ص 19)
سیدمیرکشاه آغا، برخلاف معمول هر روزه، صبح پنجشنبه دیر از خواب برخاسته و در نتیجه نمازش قضا شده است. اما بیداریِ اندکی دیرهنگام او، تغییری در رفتار وی بهوجود نمیآورد؛ چرا که اولاً پیر است و حدود هفتاد سال سن دارد. ثانیاً اجرای اداب و عادات او کشدار و زمانبر است. به این ترتیب، پیری و عادت زمینهای به دست میدهند تا ساختار روایی این داستان بیش از عطف به جزء، آماج جزئیات شود. جزء، عنصر ساختاریِ داستان است که در صورت حذف موجب نقصان آن خواهد شد؛ نشانهی رادیو در داستان جزء ساختاری است ولی توجه به جزئیات حرکات پیرمرد، شگردی روایی است که طی آن راوی سعی میکندك گذر کند زمان و سنگینیِ آن را القاء کند. بیفزایم آنچه میتواند جانشین جزئیات نالازم و طول و تفصیلهای پرشاخ و برگ شود و به غنای داستان بیفزاید، رنگارنگی تصویر است که به خالی معنا زندگی میبخشد، ورنه ادای خشک و خالی معنا، معاشقهای بیبوسه است که به مفت نمیارزد؛ اما ضرورت چه چیزها را که تحمیل نمیکند!
سیدمیرکشاه آغا، همچنان که از پلهةای خانهاش برای رفتن به «کنارآب» و گرفتن وضو پایین میآید، به یاد میآورد که خانهاش بر اثر جنگ به ویرانهای تبدیل شده بود و او بعد از بازگشت از مهاجرتِ دهساله به ایران، پسرش را واداشته بوده که خانه را بهتنهایی بازسازی کند ولی همان خانهای نشده بوده که او به روزگارِ جوانی بنا کرده بوده است.
به رغم اینکه سیدمیرکشاه آغا، زمانآگاه نیست، ولی مثل دیگر آدمها ادارکی تجربی و درونی از زمان دارد که حسی و زمانی ـ مکانی است و فراموشی در گردش آن جایی ندارد. به عبارت دیگر، راوی لایهی فراموشی یا در همریختگی ذهنیِ پیرمرد را نمیکاورد یا بهتر است بگویم آن را از عمق به سطح میآورد که در حد حواسپرتی است و برای آدمی به سن و سالِ او امری است نسبتاً طبیعی.
به عنوان مثال، او به محض خروج از خانه پی میبرد که چیزی را جدا گذاشته، پس بلافاصله برمیگردد و رادیو را برمیدارد. به همین ترتیب یعنی، توجه به سطح، پنج سال از زند به گوریِ دخترش در زیرزمین خانه، که مبادا به چنگ طالبان بیفتد، به چند گزاره تقلیل مییابد و در عوض شرح کشدار جزئیات که عمدتاً معطوف به حرکات و کمتر حالات پیرمردند، جای آن را پر میکند. تقارن مارمولکةای زیرزمین که به جانِ دختر میافتند و حالا دیگر او به آنها خو کرده است، با طالبان، میتوانست دست کم به کاوشی زمانی بینجامد که مغفول مانده است.
تجربهی زمانی در داستان از یاد رفتن نه فراموشی، بلکه یادآوری خاطرات گذشتهی سیدمیرکشاه آغا و پیگیری رویدادةای بیرونیِ مربوط به اوست که طی آن، ابژهی رادیو به مثابهی عنصر تعلیق عمل میکند. افزون بر آن، او با حمل رادیو گرهی در داستان میافکند که متضمن خطری احتمالی برای اوست. همسرش هم تأکید میکند: «اگر کدام طالب ببیند چی میگویی؟» (ص 25) اما یکی، دو اتفاقی که برای او پیش میآید، چندان جدی نیست؛ طالبِ پارسیزبان، خود مشتاق گوش کردن به رادیوست. (ص 50) طالب «خشتککلان» (سر و تهشدهی کلهگندهی خودمان)، روی نیمکت سمنتی پارک در خواب است. طالبهای دور و بر مسجد هم به رادیوی او توجهی ندارند و حتی برایشان مهم نیست مه او بیوضو داخل مسجد شود. آنها میخواهند به هر شکلِ ممکن مسجد را پر کنند. سرانجام سیدمیرکشاه آغا که رادیو به جانش بسته است، در شهر برای آن باتری اضافه هم برای روز مبادا میخرد و راهِ رفته را برمیگردد. در پایان داستان وقتی همسرش میپرسد: نماز خواندی؟ جواب میدهد: «نی، وقت خبرها است.» (ص 84) به این ترتیب عادت زمینی برای او مقدم بر عادت آسمانی میشود ولی نظم ساختارهای نمادین داستان را بههم میزند. به کلام دیگر، بازنمایی پر طول و تفصیل رویدادهای بیرونی و شرح نسبتاً مختصر رویدادهای درونی یک روز از زندگی سیدمیرکشاه آغا ـ چیزی حدود سیزده ساعت ـ منظری پیش چشم میگشاید که عناصر انحرافیِ آن ـ انحراف از نظم زمانیِ موجود ـ ناچیز است، در حد تقدم و تأخر رادیو و نماز، که لاجرم تجربهی زمان را در همهی ابعاد مألوف آن بازتولید میکند. شرح ویرانیهای ناشی از جنگ و یادآوری خاطرات پیرمرد، تجربهی زمانی متفاوتی به دست نمیإهند که ساعتشمار یک روز از زندگی او را کیفی کنند.
سیدمیرکشاه آغا با نظم موجودهماهنگ است. تضاد او با طالبان اختلافاتی صوری و خویشاوندی است. زندگی او بر پایهی روابط پدرسالارانه و اجرای عادات رباتؤار استوار است. ممکن است چنین گمانهزنی شود که چنین شخصی اساساً برای یا در همان نظم ساختهشده و خشتی از دیوار آن به حساب میآید. در این صورت از کوزه همان برون تراود، ولی اولاً تجربهی زمان را نه فقط در لایهی ظاهریِ داستان و هماهنگی بیرونیِ شخصیت و نظم موجود، بلکه در اعماق نمادین آن هم میتوان درهم شکست. به کلام دیگر، برجستهسازی قضاوت درونی و بیرونیِ سدمیرکشاه آغا از رابطهاش با زن، فرزندان، بهخصوص دخترِ زنده به گورش، گرفته تا برخورد مالکانهی وی با رعیتش «انور کراچیوان» متضمن استعدادهای گوناگون برای فرارویی از زمان کمیاند. و دیگر اینکه به رغم اطاعت ظاهری از طالبان، با آنها اختلافات بنیادی دارد. آنةا، سنی و پشتو زبانند و او در قهوهخانه آرزو میکند که کاش پشتو بلد بود و از حرفهای رادیو شریعت سر درمیآورد. اختلافات مذهبیِ او با طالبان نیز به وقت عبورِ او از برابر «وضهی سخی» بهتر نمودار میشود: «در دلش سلام میإهدة حتا دستش را به سینه نمیگذارد و تعظیم هم نمیکند که کدامکس نبیند.« 0ص 69) مجمل اینکه تناقضات زمانی مختلف بالقوه در داستان موج میزند که راوی به جای کاوش در آنها به تجربهی زمان ـ مکان، بسنده میکند. رخوت ساختار روایی داستان ناشی از تفصیل جزییات است که جزء ساختاری را کم اثر کرده و ظرفیتهای بالقوهی تجربههای زمانی را از آن باز ستانده است.
وحشت طالبانی که از همان آغاز داستان و با بیرون رفتن سیدمیرکشاه آغا از خانه، پرهییب آن در هیأت سه مرد مسلح که از پشت درختةای انبوه انجیر بیرون میآیند و در پشت دیوار گم میشوند، به حس نگرانی زودگذر تبدیل میشود. (ص 25)، رویارویی وی با طالبانهای دیگر و چچنیاییها نیز از این دست است و در عوض تا بخواهی راوی بر اماکنِ تخریبشده و خالی و «یاد بعضی نفرات» درنگ می:ند که صرفاً جنبهی نوستالژیک دارند و چیزی به تجربهی زمانی نمیافزایند. نشانهی رادیو نیز که جزء ساختاریِ داستان محسوب میشود و تعلیق و گرهافکنی به همراه دارد، تلویحاً مفهوم انتظار را نیز میپرورد. انتظاری در دو وجه؛ وجهی برای خواننده که در پی بعداً چی خواهد شد، است و جه دیگر برای سیدمیرکشاه آغا که به دنبال خرید باتری با در اصل کسب خبر، مسافت طولانی قریه به شهر را طی می:ند و در نیمهی راه بازگشت، بخت یار میشود که انور کراچیؤان او را سوار گاری خود می:ند، اما تحمل سفری که برای آدمی در سن و سال او، مشقتبار است، مفهوم اتظار را در وجود وی به عادت تبدیل می:ند. بیگمان انتظار پیرمرد معطوف به تغییر اوضاع و برچیده شدن بساط طالبان است، ولی فقدان درک زمان یا دست کم چالش درونی با زمان در وحجود او به لحاظ حضور راوی همان زمانی را باز تولید می:ند که او تغییرش را انتظار میکشد.
به نقل از دفتر سوم نگره (ویژه نقد ادبیات داستانی).
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:36  توسط
|
