ديالكتيك تاريخ و داستان
بررسي مجموعهداستان انجيرهاي سرخ مزار
محمدرضا گودرزي
( نويسنده و منتقد ايراني)
محمدحسين محمدي داستاننويس افغانياست كه داستانهاي كوتاهش توجه خوانندهگان ايراني را به خود جلب كردهاست. مجموعه داستان انجيرهاي سرخ مزار نوشتهي محمدحسين محمدي از چهارده داستان كوتاه تشكيل شدهاست. ويژهگي اغلب داستانها، جذاب بودن و تعليق مناسبي است كه خواننده را به خود جذب ميكند. وجه لذتبخشي داستان، وجهي است كه امروزه كمتر به چشم ميخورد. همين وجه عامل پيوند اين مجموعه داستان با نسبت كليِ قصهگويي و حكايتگريِ ادب كهن ماست.
از آنجا كه به باور ما ديدگاه مهمترين عنصر داستاني است، ابتدا به ديدگاههاي اين چهارده داستان اشاره ميكنيم. اولين نكتهيي كه در اين باره توجه خواننده را به خود جلب ميكند، حضور ديدگاه ضمير دستوري اولشخص در ده داستان اين مجموعه است. هشت داستان اللهالله ـ فاتيا ـ ما را هم ميكشند ـ كنچني ـ پري دريايي ـ دشت ليلي ـ و باران ميباريد ـ سگها تا صبح ميجفند، به كمك ديدگاه عادي اولشخص مفرد روايت شدهاند و ديدگاه داستان مردهگان، ديدگاه فضايي است، به اين معنا كه ديدگاه از دريچهي ذهن اولشخص مفرد به اولشخص جمع تغيير جهت ميإهد و ثابت نيست. ديدگاه داستان عبدلبيتل آمده بود اينجا بميرد، ضمير دستوري اولشخص جمع است.
ميدانيم كه ديدگاه اولشخص، ديدگاهي عمدتاً مدرن است و راوي اولشخص كسي است كه دغدغهي خودشناسي و يا خودنگري دارد. آشكار است كه نويسنده با انتخاب گستردهي اين ديدگاه، سعي دارد دغدغهي خود از بيانِ جهان را از خلال ذهنِ راوي به نمايش بگذارد. اين راوي با روايت خود، استاباطش از جهان را بيان ميكند و تا حدي جايگاه و نسبت خود را با اين جهان مشخص ميسازد. اهميت اين ديدگاه به خاطرِ تأكيدي است كه بر مفهموم فرديت و تلاش براي يافتن هويت دارد؛ اگر به فضاي مرگبار و تشنجزا و اندوهبار اين داستانها توجهكنيم، طبيعي است كه دريابيم راوي احساس ميكند در اين جهانِ آشفته و رو به اضمحلال، هويتش در معرض تباهي است و نياز است يكبار به چيستي و كيستي خود توجه كند. از سوي ديگر اين ديدگاه نزديكترين فاصله را با ذهن خواننده دارد و از همين رو ملموس و محسوستر است.
در پنج داستان از چهارده داستان اين مجموعه انديشهي راوي بيانگر جهانِ ذهنيِ نوجوانان است و كانون روايتِ دروني يا بيروني سهي در انعكاس اين جهاني ذهني دارد. با باور ما داستانهايي كه راويشان نوجوان است، اما مسألهي داستان به مسائل بزرگسالان تعلق دارد، جاذبهيي خاص دارند. در اين حالتها به دليل آنكه راويهاي فعال يا غير فعال از عمق مباحثِ مطروحه آگاهي ندارند و تنها در حد تواناييهاي ذهني خود، اين نكات را افشا ميكنند، طرح وجهي ايهامي مييابد و سطح پنهانِ وقايع جذابتر ميشود، تا خواننده خود به گشف و شهود برسد.
عناصر داستانيِ ديگر داستانهاي اين مجموعه چون مكانـ زمان ـ علتمندي ـ شخصيتپردازي و قصهي جذاب ( موضوع جالب ) در اغلب داستانها موفق عمل شدهاند (منهاي موارد اندكي كه به آنها اشاره ميشود) از هيمن رو خواننده ميتواند مكانها را ببيند، شخصيتها را حس كند و هر صحنه را معلول صحنهي قبل بداند.
پايان اكثر داستانها باز است و متن به شكلي قطعي و روشن بسته نشده تا خواننده در آفرينش آن شركت كند.
در حال و هواي مشترك اين داستانها همانطور كه اشاره شد، مرگ، گلوله و خون حضوري قاطع دارند. در واقع ميتوان گفت طرح اكثر داستانها افشاي جهاني پر از خشونت و نامردمي را به عهده گرفتهآند. اين حال و هوا، حال و هوايي است كه نويسندهگان را وادار به برخوردي رمانتيستي و گاه سانتيمانتاليستي ميكند و آنها با تحريك احساسات و عواطف خواننده، مرعوبشان ميكنند. حال آنكه محمدحسين محمدي با ادراك اين خطر، مانع از هيجان زده شدن صحنهها و بروز فضاهايي به شدت حسي و عاطفي شدهاست تا عقلانيت خواننده فلج نشود و آنها مرعوب موضوع با موتيف نشوند. اين امر لازمهي فاصلهگيري مناسب با داستان است كه هم وجه احساسي آنها فهم شود و هم اين فهم با ادراك عقلي آميخته شود.
پس از اين موارد كلي ميتوان به مواردي جزئي و جداگانه هم اشاره كرد. مثلاً در داستان مردهگان كه يكي از داستانهاي نيرومند اين مجموعه است، از راوي آشنازدايي شده است و روايتگر داستان، مرده است. در اين حالت، مهمترين نكته در نظر داشتن دغدغههاي متفاوت زندهگان و مردهگان است. به عبارت ديگر آنچه كه براي زندهگان درخور توجه است، لزوماً دغدغهي فرضي مردهگان نيست و آنها از ديدگاه احتمالي ديگري به رخدادها مينگرند؛ نكتهيي كه در اين داستان كاملاً به آن توجه شدهاست. اما در اين داستان تغيير ديدگاه از اولشخصِ مفردِ بخش اول كه راوياش نوجواني مرده است، به دو بخش بعدي عملاَ كمك چنداني به پيشبرد طرح نكرده است و بروز ديدگاه فضايي تا حدي تصنعي بوده است. در بخش دوم داستان كه ديدگاه ب هاولشخص جمع تغيير ميكند و شاهدانِ ماجرا، واقعه را روايت ميكنند، نكتهي تازهيي نميگويند كه در بخشهاي اول و سوم تكرار نشده باشد و پرداختن به اين بخش ابهامي را در داستان روشن نميكند.
در داستان عبدلبيتل آمده بود اينجا بميرد، ديدگاه آشفته است و منطق روايي خاصي ندارد تا رفت و برگشتهاي روايي را توجيه كند. از سوي ديگر اطناب اين داستان با توجه به اينكه در صفحات اول آن، پايانش لو ميرود، آزارنده است. به عبارت ديگر از همان ابتداي داستان، مردن عبدلبيتل مشخص ميشود و كش دادن صحنهها توجيهي ندارد.
در داستان كنچني كه آن هم داستاني تأثيرگذار است و خواننده آن را فراموش نميكند، پايان رها شده است و داستان ناتمام ماندهاست. البته در داستانهاي مدرن و مابعد مدرن، پايانهاي باز مرسوم است، اما پايان باز با ناتمام رها كردنِ نكتههايي كه در طرح داستان مطرح ميشود، فرق دارد.
به اعتقاد نگارنده ضعيفترين داستانهاي اين مجموعه دشت ليلي و پري دريايي هستند. دشت ليلي به دليل رعايت نكردن نسبت زيباشناختي توصيف و روايت، ناكام مانده است. اين داستان حجيمترين داستان مجموعه است كه ميتوانست بسيار كوتاهتر بشود. در اين داستان،توصيف و گفتن به جاي نشان دادن نشسته است و باعث شده طرح پيش نرود و حركتِ داستان كند سنگين شود. جالب است كه اين داستان برندهي جايزهي اول پنجمين كنگرهي شعر و قصهي جوان ايران در سال 1382 نيز شده است.
داستان پري دريايي هم كه از نظر حجم پس از داستان دشت ليلي قرار دارد، علاوه بر زيادهگويي، باورناپذير و ارتباط ناپذير هم هست. دليل اصلي اين باور ناپذيري، توجيهناپذيري اعمال و گفتار شخصيتهاي داستان است. براي باور كردنِ يك داستان،بار اصليِ طرح بر دوش شخصيتپردازي قرار ميگيرد. از سوي ديگر نويسنده با انتخاب راوي اولشخص كه زن است، نشان داده است كه نفوذ در ذهنِ يك ناهمجنس و پي بردن به نكاتِ ريز روانشناختي او هنچنان دري بسته باقي ميماند و بهتر است نويسنده اين ريسك را نكند. در اين داستان به تفاوتِ جهان ذهنيِ نوجوان و بزرگسال اشارهيي نشده است و راوي همانگونه در بزرگسالي به جهان مينگرد كه در نوجواني. از طرفي تغييرِ سطح داستان، از واقعيت ذهني به واقعيت عيني (عملي كه در ديگاه فضايي موجه ميشود) توجيه كافي ندارد.
با همهي اين تفاصسل، باز ميتوان گفت مجموعه داستان انجيرهاي سرخ مزار، مجموعهيي خواندني و پر قدرت است كه حداقل 7 ـ 6 داستان كوتاه ارزشمند دارد و در موقعيتي كه بسياري از مجموعه داستانهاي چاپ شده، به ندرت حاوي يك يا دو داستان خوب هستند، خواندن آن اتلاف وقت نيست. (البته واژهي خوب، صفت مبهمي است و در نقد يا تحليل لازم است دقيقتر گفته شود و ما اينجا با تساهل اين واژه را به كار برديم.)
نكتهي آخر دربارهي اين مجموعه داستان، ارزشهاي جامعهشناختي آن است. اين مجمعه داستان با بهره گرفتن از اوضاع سياسي ـ اجتماعي افغانستان در پر آشوبترين سالهاي تاريخ آن سرزمين، از جانمايهيي غني برخوردار شده است و با خواند آن ميتوان به رابطهي ديالكتيكي داستان و تاريخ پي برد. از طرفي ضرباهنگ تند وقايع افغانستان، باعث شده است ضرباهنگ اين داستانها نيز تند شود. به باور نگارنده هرقدر پسزمينهي داستان غنيتر و ژرفتر باشد، پيشزمينه امكان تحرك بيشتري دارد. برخورد با فضاهاي غريب و تجربه ناشدهي اين داستانها براي خوانندهي ايراني، زندهگي تجربي ديگري است كه به كمك اين داستانها به آن دست مييابد.
